تبلیغات
نگین عشق
نگین عشق

شاد باشید و از زندگی لذت ببرید


اسیر شدیم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داستانی صد درصد واقعی از یك عشق بزرگ و هیجان انگیز است .
حسی عجیب درلحظه به لحظه آن اشگ را در چشمانتان حلقه خواهد بست.

ماجرا از یك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد . بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزی , كار تزیین خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن من كه حسابی خسته و كثیف شده بودم به امیر پسر داییم كه تولدش بود و این همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشیده بودم . گفتم : من میرم خونه . یه دوش میگیرم . لباسام رو عوض میكنم و بر میگردم .

ا میر با ا صرار میگفت : تو خسته ای . خب همین جا دوش بگیر لباس هم تا دلت بخواد میدونی كه هست .
من بهانه آوردم و بالاخره قا نعش كردم كه باید برم و برگردم .
راستش اصل داستان مسئله كادویی بود كه باید براش میگرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از یه دوش آبگرم كه بهترین دوای خستگی من تو اون لحظه بود ، لباس پوشیدم و آماده حركت شدم
چون قبلا" تصمیم خودم را در مورد كادو گرفته بودم ، سر راه یه سرویس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسیون بعد از اصلاح بود و خودم یه ست مثل همون رو قبلا" خریده بودم . گرفتم و به سمت خونه دایی راه افتادم. هوا خیلی سرد بود و خیابونها حسابی یخ زده بود ، جوری كه . من كه بین بچه ها تو رانندگی به بی كله معروف بودم جرات نكردم خیلی شلتاق بزنم .
راستش با اینكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود كه خودم ماشین داشتم ، یعنی از پونزده سالگی و رانندگی میكردم ، البته بدون گواهینامه .
بهر صورت كمی دیر رسیدم و تعدادی از مهمونها اومده بودند مسئول موزیك من بودم و دیر كرده بودم
نمیدونم چه مرگم شده بود در حالیكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرمای شدیدی میكردم. از در كه وارد شدم همه یه جیغ بلند و ممتد كشیدن و به این وسیله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجایی كه من خیلی شیطون و در عین حال فعال بودم همه یه جورایی منو تحویل میگرفتن .
من مركز موزیك های دست اول بودم و هرچی موزیك تاپ میخواست تو بازار بیاد .حداقل یه هفته قبلش تو بساط من میتونستی پیداش كنی . البته به همه این خواص خوش سرو زبونی منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشویق بچه ها پشت دستگاه استریو رفتم در همین حال به امیر كه من رو تا پشت دستگاه همراهی میكرد گفتم : من زبونم داره از حلقم در میاد. یه نوشیدنی خنك میخوام
سعید چشم بلند بالایی گفت و بعد از چند لحظه یه لیوان شربت آبلیمو كه قطعات یخ توش ملق میزدن . داد دستم . منم لا جرعه سر كشیدم . بی خبر از اینكه توی لیوان ودكا هم ریختن .
همه میدونستن من تو زندگیم اهل دو چیز نیستم یكی سیگار و دومی مشروب . اما برای اینكه سر بسر من بزارن با این پلتیك و با استفاده از تشنگی شدید من ، اون شب یه لیوان ودكا به خورد ما دادن .
بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابی گرم شده بود .
یه سری موسیقی تاپ از سری نان استاپ ها كه تازه به دستم رسیده بود بچه ها را حسابی كوك كرده بود
در همین زمان داشتم فكر میكردم برای اینكه بچه ها یه كم خستگیشون در بره یه موزیك آروم بزارم كه یكی از دوستام به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جدید آوردم كه البته شما باید شنیده باشین یكیش مال ستار و دومی رو ابی خونده ، اگه میشه این دوتارو بزارین.
راستش جا خوردم آهنگ جدید از ستار و ابی ؟!!!!!!! پس چرا بدست من نرسیده بود ؟!!!!!!!! بدون اینكه خودمو لو بدم گفتم : آره آره دارم بزار ببینم . كه گفت : فرقی نمیكنه اینم مال شماست. من نگاهی كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم دیدم هركس یه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصیدن. هر چی چشم انداختم دیدم كسی نیست كه من با هاش برقصم . نا امید داشتم پشت دستگاه بر می گشتم كه دیدم دختر داییم نازیین یه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پایین و داره گلهای قالی رو نگاه میكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار می ......
سرش رو بلند كرد ولبخند تلخی زد ، درست همین موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار می خوند
آه ای رفیق
آه ای رفیق
نان گرم سفره ام را
باتو قسمت كردم ای دوست
هرچه بود از من گرفتی
غیر آه سردم ای دوست
آه ای رفیق
آه ای رفیق
من و نازی همدیگرو محكم بغل كرده بودیم و میرقصیدم ، اصلا متوجه دور ورمون نبودیم. البته بعدا فهمیدیم كسی هم متوجه ما نبوده . من گیج و مبهوت از حالتی كه بهم دست داده بود به نازی گفتم : من یه جوری شدم . اونم در حالیكه اشك تو چشماش جمع شده بود ، مستقیم تو چشمام نگاه كرد و گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم . اما دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم . در همین زمان
آهنگ دوم نوار كه ابی خونده بود شروع شد
نازی ناز كن كه نازت یه سرو نازه
نازی ناز كن كه دلم پر از نیازه
شب آتیش بازی چشمای تو یادم نمی ره
هر غم پنهون تو یه دنیا رازه...
منو با تنهاییام تنها نذار دلم گرفته
بله اسیر شدیم و رفت ..........
اسیر دو تا چشم سیاه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو میزد .
ما اصلا" متوجه نبودیم دور و ورمون چی میگذره . بچه ها خودشون موزیك میگذاشتن و میرقصیدند. جیغ و داد میكرد ند اما دیگه نه من و نه نازنین اصلا" اونجا نبودیم ، كجا بودیم ؟ اینو فقط كسایی میفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا تو كهكشون ، نمیدونم ، توصیفش خیلی مشكله .........
بچه ها به خیال اینكه ودكا هه دخلم رو آورده باهام كاری نداشتن . اینقدر شلوغ بود حتی متوجه نشدن كه منو نازنین چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظیم ترین نیروها هم نمیتونن اونارو از هم جدا كنن .
دستاش تو دستم بود ، داغ داغ.......... اما این داغی فقط بخش كوچیكی از حرارت سوزان عشقی بود كه تو رگ وریشه های وجودمون خونه كرده بود
واقعا" عجب چیزی این عشق ........
یه نگاه و این همه حرارت . این همه شور ، این همه عشق ....
داشتم میسوختم...كه نازنین به دادم رسید و گفت : میخوای بریم توی حیاط . حس كردم هم برای فرار از این شلوغی كه تا ساعتی پیش كشته و مردش بودم ، اما حالا میخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتی كه از درونم بیرون میزد . این بهترین راهه . بلند شدم و با هم به حیاط رفتیم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چین حیاط رو پوشونده بود با اینكه بنظر میرسید هوا خیلی سرد اما نه من و نه نازی احساس سرما نمی كردیم.. روی تاپ فلزی كنار حیاط كه زیر یه آلاچیق قشنگ كه دایی خودش درست كرده بود نشستیم و همدیگر رو بغل كردیم . در حالیكه سر نارنین رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكی كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست . سرش رو
میون دوتا دستام گرفتم و در حالیكه با انگشت هام اشگهاش و پاك میكردم گفتم : گریه میكنی ؟
بغضش تركید و گفت: میدونی چند وفته تو رو دوست دارم ؟ میدونی چه مدت میخوام اینجوری منو بغل كنی ؟ میدونی چقدر سعی كردم كه تو متوجه بشی ، كه یكی توی این دنیا هست كه عاشق تو ؟ و میخواد در آغوش تو زندگی كنه و
بمیره ؟ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار میزارم وبهت میگم كه دوستت دارم اما هر بار .....................
برای دومین بار در طول اون شب انگشتم رو روی لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهای بیرون ریخته شده از چشمای بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسیدم و ساعتها بیرون توی حیاط خانه بدون اینكه احساس سرما بكنیم با هم گفتیم و گفتیم و گفتیم . تا بالاخره ازسرو صدای مهمونا متوجه شدیم مهمونی تموم شده. به همین دلیل به محل مهمونی برگشتیم هیچكس متوجه غیبت طولانی ما دوتا نشد .
هیچكس اونشب نفهمید كه چه بر دل من و نازنین گذشت .
هیچكس حرارت عشقی كه سالها ما رو در خودش سوزند و می سوزونه حس نكرد .
اونشب فقط من ، نازنین و خدا میدونستیم چه برما گذشت .
و اونشب فقط خدا میدونست در آینده چه بر ما خواهد گذشت .


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()



شاد باشید و از زندگی لذت ببرید
erfan.feh2@yahoo.com

عشق

عرفان و آیدین

دانلود نفس با کیفیت عالی
هانیه توسلی
حسین اكبری
محسن افشانی
امین حیایی
سیاوش خیرابی
نیماشاهرخ شاهی
شاهرخ استخری
‍‍‍‍‍‍ژاوی هرناندز
بیوگرافی خاطره اسدی
عكس های جام جهانی2010
بیوگرافی امیر جعفری
بیوگرافی مسعود شجاعی
بیوگرافی بهاره افشاری
بیوگرافی بهاره افشاری
بیوگرافی حسن جوهر چی
بیوگرافی پژمان بازغی
بیوگرافی فاطمه گودرزی
دلیل دیر ازدواج کردن جوانان امروزی
فال روزانه
جوک های توپ و باحال
اس ام اس جوک
اس ام اس با معنی
اس ام اس برای کسی که دلتو شکسته
اس ام اس هایی از عشق
طالع بینی افراد از روی اول اسم آنان
شخصیت شناسی با چند سوال ساده
شکست عاطفی
شکست عشقی یا پل موفقیت؟شما چطور معنا میکنید؟
بهای عشق چیست جزعشق؟

شخصیت مورد علاقه خود درفرار از زندان؟









بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0