تبلیغات
نگین عشق
نگین عشق

شاد باشید و از زندگی لذت ببرید


فرشته دوستی خوب برای نازنین

صبح ، بعد از رسوندن نازنین به مدرسه . میخواستم برم پیش هوشنگ آرایشگرم باید كمی به وضع موهام میرسیدم و برای پنجشنبه هم باهاش هماهنگ می كردم،

آرایشگاهش توی میدون ونك بود .

خیلی زود بود . واسه همین اول سری زدم به كله پزی ، نرسیده به چهار راه پارك وی و خودم ساختم .

وقتی از كله پزی خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم .

آقای حیدری دبیر ورزشمون گوشی رو بر داشت .

سلام كردم . جواب بلند بالایی داد و گفت : به.... به شاه دوماد ................. بی معرفت ......یواشكی و..........بی سر وصدا....... باشه....باشه .......

حسابی داغ كرده بودم تو دلم داریوش رو چپ و راست میكردم ، گفتم : آقای حیدری در خدمت شما هستیم انشالله.......

گفت : شوخی كردم پسرم....خوشبخت باشی.......خیلی خوشحال شدم ، شنیدم ........

تشكر كردم و گفتم : ببخشین آقای ضرغامی دم دست هست ؟

گفت : اگه نباشه هم میارمش دم دست ....چند لحظه گوشی رو نگهدار .........

بعد از مدت كوتاهی ‌،‌ آقای ضرغامی هن وهن كنان از پشت تلفن گفت : بفرمایید جناب بازرس .....

گفتم : بازرس كیه ، منم آقای ضرغامی ......

عصبانی گفت : ای حیدری ذلیل مرده ، قلبم اومد تو دهنم ..........

گفتم : چیه؟

گفت : این حیدری ...... بمن گفت بازرس منطقه پشت خطه........دوییدم.......

یك بلایی سرش بیارم كه مرغا كه هیچی.....مرغانه هام به حالش گریه كنن.....

بعد ادامه داد : خوب .......... خوبی پسر؟......

گفتم : ممنون......

گفت : بگو ....چیكار داری؟.....

گفتم : آقا تو تموم مدرسه جار زدین ؟

گفت : دور از جون شما من غلط كرده باشم.....كار اون پسر خاله خوش چونه خودتون..........معرف حضورتون كه هستن ؟.......

گفتم: ب.......ل......ه.

گفت : خب كارت رو بگو كه حسابی سرم شلوغه ......

گفتم : میخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد كاستهای خانم هایده جان دوبرابر شد........

خوشحال گفت : جان من .......احمد جان تو چقدر ماهی ........

گفتم : قابل شما رو نداره.......

گفت : خب حالا چیكار باید بكنم ........

گفتم : هیچی این پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمیاد .....

ناگهان لحنش عوض شد و گفت :.....احمد آقا جان ببخشید معامله بی معامله....منم یه سنگ میزارم رو دلم و از خیر نوارای خانم هایده جان كه الهی فداش بشم من..... میگذرم.......

گفتم : واسه چی؟..............

گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اما داریوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد میده........آقا فرداس كه تو مدرسه چو بندازه ...... كه آقای ضرغامی نوار خانم هایده جان گرفت و .....خلاصه دیگه........

گفتم : آقای ضرغامی ....این حرفا چیه؟ ..........من چیزی بهش نمی گم....... مطمئن باش .......

گفت : احمد آقا جان ..... خر ما از كره گی دم نداشت .......

گفتم :......آقای ضرغامی ........

گفت: احمد آقا جان اصرار نكن ............

با لحجه رشتی گفتم : آقای ضرغامی جان تی بلا می سر , گوشت بدم من....... و ادامه دادم ، من یه كارت افتخاری دارم برای كاباره میامی...........

گفت : خب مبارك باشه........من چیكار كنم .......

گفتم : سلامت باشین ....... آخه نمیدونین آقای ضرغامی جان ......خانم هایده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره ......

اینو كه شنید ..... .نیشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست میگی احمد آقا جان .......

گفتم : دروغم چیه؟ .........

گفت : یعنی ........

گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش , از نزدیك میشه دیدش حتی شاید بشه یه چند دقیقه ای دعوتش كرد سر میز......

آه بلندی كشید و توی رویا فرو رفت.......

گفتم : آقای ضرغامی پشت خطی .......دوباره آهی كشید وگفت : آره احمد آقا جان...... بگو گوش میكنم ........

گفتم : آقا وقتتون رو نگیرم ،آخه گفتین خیلی كار دارین.....

گفت : گور پدر كار....اصلا از قدیم گفتن كار مال تراكتوره ...... داشتی میگفتی........ در همین زمان گفت : زهر مار.......

مگه نمی بینی دارم در مورد یه موضوع بسیار مهم با تلفن حرف میزنم ...... برو پشت در واسا تا بیام .

فهمیدم با یكی از بچه هاس .....

گفتم : چیزی شده .......

گفت نه این رسولی كلاس سوم بود.......میبینه دوتا مهندس دارن با هم حرف میزنن ، اومده میگه بیلم كو....... شیطونه میگه ....... استغفرالله ....... تو بگو عزیز جان .......

گفتم : میخواستم بگم اگه افتخار بدین در خدمت شما هم باشیم .........

مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان ...... به سرت قسم ........ من همیشه گفتم و بازم میگم ، اگه توی ای بیست وچند سال خدمتم ....... چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زمانی كه اومدم این تهرون خراب شده ......... یه دونه

دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودی و بس .......

گفتم : شما لطف دارین ......... پس انشالله برنامه اش رو می چینم .......... این داریوش ........... گفت : فقط محض گل روی احمد آقا جان خودم .......... و الا, اگه به خود نكبت دهن لقش بود . صد سال سیاه ..........

گفتم : دستت درد نكنه آقای ضرغامی .......

گفت : خواهش میكنم ........... فقط نوارها یادت نره .........

گفتم : اونم به چشم ........ و خداحافظی كردم .

به طرف آرایشگاه حركت كردم ............ ساعت هشت و ده دقیقه بود كه به اونجا رسیدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو میداد بالا.

هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسی كرد . با خودم گفتم ......... ای داریوش ........... فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده . اما خیلی زود فهمیدم نه ........ در جریان نیست .

یه یك ربعی طول كشید تا هوشنگ آماده شد. یه دستی به موهای سرم و صورتم كشید و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد .

همینجور كه كار میكرد ماجرا رو آروم آروم براش تعریف كردم و بهش گفتم كه برای پنجشنبه بعد از ظهر یه وقتی برام بذاره .

خیلی خوشحال شده و تبریك گفت ، یه وقت واسه دو بعد از ظهر پنجشنبه برام گذاشت .

موقع خارج شدن هم هر كاری كه كردم پول نگرفت .........خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت ........ به شوخی گفت : پنجشنبه دوبله میگیریم .......... دیدم اصرار بی فایده است . تشكر كردم و از آرایشگاه خارج شدم .

ساعت از ده و نیم هم گذشته بود با خودم گفتم ، فرشته دیگه باید از خواب بیدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم یه زنگ بزنم ......

بعد تلفن فرشته رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشی رو برداشت ....... هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام .

گفت : زهر مار و سلام ........ مگه گیرت نیارم ........

گفتم : فرشته .........

گفت : همون كه گفتم . زهر مار......... بد نقشه ای برات كشیدیم ......

خندیدم و گفتم كشیدین .......

گفت : اره ........كشیدیم.......منو آرام ..........

گفتم : آخه چرا ؟ ..........

جواب داد : میفهمی ............

پرسید : كجایی ......

گفتم : ونك هستم ..........

گفت : بیا خونه كارت دارم .......

گفتم : باید برم دنبال .................

نذاشت حرفم تموم بشه ، گفت : آهان ............. دنبال دختر شاه پریون .........نازنین خانم ...........

گفتم : آره ..... اشكالی داره .........

گفت : نه .......... چه اشكالی داره ...... هرچی نباشه همسرت دیگه ............. پوستت رو غلفتی میكنم . مگس بیباك ......... دم درآوردی واسه من .........

گفتم : سپیده ........گوش كن ........

قه قه خندید وگفت : نه تو گوش كن ........... شوخی كردم باهات ، بهت تبریك میگم ، نمیتونم بگم خیلی خوشحال شدم .......... اما خوشحالم ، برات آرزوی خوشبختی میكنم .............. ببین ما هنوز دوست هستیم ....... مثل قبل . نازنین هم به جمع مون اضافه شده ....... قبول ؟...........

گفتم : قبول ...............

ادامه داد ‌: ببین از شوخی گذشته، یه پیشنهاد كاری بهم شده میخوام باهات مشورت كنم ....... واسه همین امروز باید حتما ببینمت ........ ساعت چهار با آرام ............. تریا شاه عباس قرار دارم . منتظرت هستم .......... البته با عروس خانم

خوش شانست .......

گفتم : كلكی كه در كار نیست؟

گفت : نه به جون تو.........

گفتم : باشه ......... خداحافظی كردم و گوشی رو گذاشتم .

چند دقیقه ای معطل شدم تا نازنین از مدرسه اومد بیرون . سوار شد و پرسید : خب چیكاره ایم امروز ؟

گفتم : بازم عاشق و معشوق .............

خندید و گفت : نه جدی ؟

گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی .........

لبخندی زد و دوباره ماچم كرد. گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمیشم . نفست كه بهم میخوره زنده میشم ...... جون میگیرم ...... سبك میشم و میخوام پرواز كنم ......

اونو بوسیدم و راه افتادم .

پرسید : كجا ؟

گفتم : بازارچه صفویه ؟

گفت : اونجا برای چی؟

جواب دادم : برای خرید .

عزیزم ....، مثل اینكه پنجشنبه عقد كنون مونه ها ....... یادت رفته ؟ ........

گفت : اما ما كه چیزی احتیاج نداریم .

گفتم : این یه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید . یه چیز مناسب این روز بپوشیم .........

دیگه چیزی نگفت .............. حدود یك ربع طول كشید كه به بازار چه رسیدیم. بعد از خوردن دوتا پیتزای چاق و چله خرید های لازم رو انجام دادیم و نزدیك ساعت سه و نیم بود كه به طرف سینما شهر فرنگ توی خیابون عباس آباد حركت كردیم . رستوران و تریای شاه عباس درست روبروی در سینما در سمت جنوبی خیابون عباس آباد قرار داشت . خیابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسیدیم .

وقتی وارد شدیم. سعید رو دیدم كه یه گوشه نشسته و تو فكر .....مدتی بود باهم حرف نمی زدیم....به همین دلیل به طرف دیگه سالن رفته و پشت یه میز نشستیم . دلدار صاحب تریا تا متوجه ورود ما شد. فوری سر میز ما اومد و یه چاق سلامتی گرم كرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بیارن .

پرسیدم : فرشته اینا نیومدن .

گفت : نه خدمت رسیدم هم برای عرض تبریك و هم بگم . سپیده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقیقه تاخیر میرسند ........ ولی گفتند حتما میان منتظرشون بمونید

تشكر كردم و دلدار به دفترش برگشت .....

در این زمان نازنین كه تازه سعید رو دیده بود. بازوی منو فشار داد و گفت : احمد اون هنرپیشه هرو نیگا كن و به سعید اشاره كرد..

نمیدونست ما با هم رفیقیم. اون اصلا دوستان منو نمیشناخت . میدونست دوستان زیادی دارم . اما .....

گفت : احمد ناراحت نمیشی برم یه امضا ازش بگیرم ......

خودم زدم به اون راه و گفتم از كی ؟.......

گفت : از آقا سعید.....

گفتم : آدم قحط تو میخوای از اون امضا بگیری ........

گفت : نگو تورو خدا همه بچه های مدرسمون واسش میمیرن .......

گفتم : واسه كی . این ........

گفت : اره .........

پرسیدم : تو چی ؟

گفت : من فقط واسه تو میمیرم .......

گفتم : حالا كه اینطور برو بگیر........

نازنین بلند شد و بطرف میز سعید رفت . سلام كرد و میخواست حرف بزنه كه من با صدای بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........

ملكهف سرور ته........

نازنین خشكش زد .........مونده بود چی بگه ........

سعید سرش و برگردوند یه نگاهی به من كرد و خیلی جدی گفت : با كی بودی؟............

گفتم : مگه غیر از ما اینجا كس دیگه ای هم هست .......

از جاش بلند شد و به طرف من اومد ....... در همین حال گفت : چی گفتی ؟

نازنین رنگش پریده بود ........... نمیدونست چه اتفاقی افتاده ......

من با صدای بلند دوباره گفتم : كری ؟ گفتم ملكه سرورته ................ می فهی یعنی چی ؟...... احترام بذار......

در این زمان سعید به میز ما رسید . دست انداخت خیلی جدی یقه ام رو گرفت و گفت : ایشون تاج سرمان . اما بنده ولینعمت حضرتعالی هستم ..... بعد پرسید : كی تا حالا ...........

گفتم : چهار , پنج روزه.........

گفت : آشتی ؟

گفتم : جهنم ....آشتی .......

منو بغل كرد و گفت : لا مسب چیكار كردی؟ گفتم یه فرشته رو به همسری گرفتم .......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهی كرده..........

فوری برگشت و گفت : ببخشین خانم .......

گفتم : نازنین دختر دایی و همسرم ......

دستش رو دراز كرد و با نازنین دست داد و گفت : ببخشین نازنین خانم مقصر این .........

نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذریم ، بطرف نازنین رفتم و كمكش كردم بشینه . هنوز گیج بود.

به سعید گفتم بشین....

گفت : نه باید برم ، قرار دارم . اما باید ببینمتون .

گفتم : پنجشنبه خونه ما .........منتظرت هستم ......یه جشن كوچولو داریم ......

گفت : باشه ...... پس تا پنجشنبه ......

رفت و وسایلش رو جمع كرد و دستی تكون داد و به طرف صندوق رفت ......

بعد داد زد و گفت : من حساب میكنم .

گفتم : پولاتو خرج نكن.......تو میدونی ما چیزی نخوردیم حساب میكنی.....هردو خندیدیم.......

گفت : از شوخی گذشته امروز مهمون من هستین.

جواب دادم : كه ول خرجی نكن ............. به این سادگی و ارزونی نمیتونی سر وته قضیه رو هم بیاری ....... .باید درست حسابی بندازمت تو خرج ..........

دستی تكون داد و در حالیكه از در خارج میشد . گفت : من پس زبون تو بر نمیام.......خداحافظ..........

به این ترتیب من و سعید بعد از سه ماه با هم آشتی كردیم .

نازنین دیگه كم كم داشت حالش بهتر میشد و از شوك شوخی ما بیرون می اومد . رو به من كرد و گفت : شما دوتا باهم دوستین ....

گفتم : ساعت خواب عزیز دلم.........

گفت : یعنی سعید آقا تو جشن ما هست .......

گفتم : سعید , فرشته ,آرام ......... .و خیلی های دیگه ...........

الان هم فرشته و آرام دارن میان اینجا ، با هم قرار داریم.......مثه آدمای منگ گفت: جدی میگی؟........یعنی من خواب نیستم؟.............

سرم رو بردم جلو و لپش رو یه گاز كوچولوی با مزه گرفتم......یه جیغ یواش كشید......گفتم : حالت جا اومد..........آره جدی میگم .....

گفت : اما من ....... لباسام ........

گفتم : خیلی هم خوبه........

گفت : ولی .......

گفتم : تو زیبا ترین ، فرشته دنیا هستی و البته مالك شش دانگ قلب من ....... من تورو همین جور دوست دارم ..........

همین موقع داریوش از در تریا اومد تو ........ .ورودش یعنی سر و صدا ....... با همه سلام علیك كرد حتی با كارگرای آشپزخونه ...... .بعد اومد نشست و گفت : باد و طوفان هر جفتشون دارن میان .........

دارن ماشین و پارك میكنن .........

منظورش آرام و سپیده بودن ......... و ادامه داد : راستی سعید و دم در دیدم .......

گفت شب جمعه میبینمتون ......آشتی كردین ..............

گفتم : چیه؟ ............ فضولی؟ ..........

رو به نازنین كردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنیاست ........... به نقل از داریوش پرس .........

در همین زمان فرشته و آرام از در وارد شدن.......از همون دم در عین بچه گربه ای كه لای در گیر كرده باشه شروع كردن ریز ریز جیغ و ویغ كردن و خوشحالی ....... از پشت میز بلند شدم . دیدم اصلا تحویل نگرفتن و یه راست رفتن سراغ نازنین و شروع كردن به ماچ كردن اون ..........چه عروس خانم خوشگلی ......... چه نازه ........... و از این حرفا ........

ماهم یك كناری واسادیم و.......... بر و بر نیگاشون كردم .......

بعد از مدتی كه خوش وبش هاشون با نازنین تموم شد ......... فرشته ، رو به من كرد و گفت : پوستت كنده اس ....... غلفتی ..........

گفتم : دیگه چرا ؟

گفت : بعد از اینكه كندم بهت میگم چرا ؟

آرام هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال میكنم ......... و ادامه داد ما مثلا خیر سرمون از شیش , هفت سالگی با هم دوستیم .......... زورت اومد یه زنگ بزنی به من بگی چه خبره ........... من ........... باید از دهن این ........... بزغاله .....كجاست؟....... كدوم گوری رفته قایم شده ؟ ........

داریوش از زیر یكی از میز ها سرش رو آورد بیرون و گفت : در خدمت گذاری حاضرم .......

آرام ادامه داد : از زبون این بزغاله اخوش باید بشنوم داداشم زن گرفته ......... همین موقع با كیفش یه دونه محكم زد پشتم و گفت : این پیش پرداختش ........

فرشته رو به نازنین كرد و گفت : نازنین جون ما دوتا ، خواهر شوهرات هستیم ........... اما طرف توییم ......... سه تایی باهم پوستش رو میكنیم ..........

نازنین به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......... من نمیتونم ناراحتیش رو ببینم .......... اونقدر این حرف و جدی و از ته دل گفت كه آرام و فرشته باز دور و برش گرفتن وشروع كردن ماچ كردن و قربون صدقش رفتن .........خیلی زود متوجه صداقت و سادگی اون شدن و به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتن .........

بالاخره قربون صدقه رفتن های تموم شدو نوبت سین جیم كردن من رسید. ناچار شدم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون شرح بدم ......

بعد فرشته راجع به كار جدیدی كه بهش پیشنهاد شده بود گفت و قرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بیاره من بخونم........بعد یه لیست از كسانی كه باید اونا دعوت میكردن تهیه كردیم و آرام گفت : منم چندتا مهمون میخوام دعوت كنم ...... از دوستام .........

گفتم : باشه........

بالاخره مراسم آشنایی نازنین با اونا به خیر وخوشی تموم شد ............ قرار رو برای پنجشنبه گذاشتیم و همگی ساعت شیش از تریا خارج شدیم ..............


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()



شاد باشید و از زندگی لذت ببرید
erfan.feh2@yahoo.com

عشق

عرفان و آیدین

دانلود نفس با کیفیت عالی
هانیه توسلی
حسین اكبری
محسن افشانی
امین حیایی
سیاوش خیرابی
نیماشاهرخ شاهی
شاهرخ استخری
‍‍‍‍‍‍ژاوی هرناندز
بیوگرافی خاطره اسدی
عكس های جام جهانی2010
بیوگرافی امیر جعفری
بیوگرافی مسعود شجاعی
بیوگرافی بهاره افشاری
بیوگرافی بهاره افشاری
بیوگرافی حسن جوهر چی
بیوگرافی پژمان بازغی
بیوگرافی فاطمه گودرزی
دلیل دیر ازدواج کردن جوانان امروزی
فال روزانه
جوک های توپ و باحال
اس ام اس جوک
اس ام اس با معنی
اس ام اس برای کسی که دلتو شکسته
اس ام اس هایی از عشق
طالع بینی افراد از روی اول اسم آنان
شخصیت شناسی با چند سوال ساده
شکست عاطفی
شکست عشقی یا پل موفقیت؟شما چطور معنا میکنید؟
بهای عشق چیست جزعشق؟

شخصیت مورد علاقه خود درفرار از زندان؟









بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0