تبلیغات
نگین عشق
نگین عشق

شاد باشید و از زندگی لذت ببرید


سرو جان را به ره عشق كجا عافیتی است

تا به امروز فقط زنده ز رویای توام.

ساعت چهار ونیم بود كه سرو كله فرشته و آرام هم پیدا شد . یه كیسه زرشكی رنگ بزرگ دست فرشته بود و محكم چسبیده بودش .......

نازنین به طرفشون رفت و با هاشون روبوسی كرد ........ خیلی زود با هم دیگه جور شده بودن .

به فرشته : گفتم این چیه دستت گرفتی .....

دستم رو بردم جلو كه كیسه رو بگیرم زد پشت دستم و گفت : ف.....ض....و.....لی موقوف .

همه زدند زیر خنده و منم دستم و كشیدم عقب .

نشستیم و آرام میز وسط اتاق رو كشید جلو ی خودش و فرشته ، محتویات كیسه زرشكی روی میز خالی كردند ........

پر بود از بسته های قشنگ كوچیك كه به شكل زیبایی كادو شده بود .........

نازنین با هیجان و تعجب گفت : اینا چیه فرشته جون ........

آرام پرید وسط حرفش و گفت : عزیز دلم این كادوهایی كه بچه ها دیشب برای شما آورده بودند . ما برای اینكه گم و گور نشه همه رو جمع كردیم و یه جا گذاشتیم و شب هم با خودمون بردیم خونه ....... چون میدونستیم اینجا هیچ چیزی سر جای خودش نیست ....... الان هم آوردیم كه با اجازه خودمون بازش كنیم .........

فرشته گفت : و البته حق حساب خودمون رو هم بگیریم ........ همه زدند زیر خنده ........

من گفتم از كجا معلوم قبلاً این كار رو نكرده باشین .........

حرفم تموم نشده بود كه سه فروند كوسن روی مبل از سه جناح به طرفم پرتاب شد.فرشته ، آرام و عشقم نازنین ........

گفتم : نازنین .....تو هم ........

نازنین جواب داد : من عاشقتم ..... دیونتم ...... واسه ات میمیرم ....... اما نباید به آبجی فرشته و آرام از این حرفا بزنی .......

و اینار با سه قبضه پوست پرتقال هدف قرار گرفتم .

دستم رو به نشانه تسلیم بالا بردم و اعلام پشیمانی و ندامت كردم ...... و به این ترتیب اولین نزاع جمعی كه چه عرض كنم همه علیه یه نفر خانوادگی به خیر و خوشی پایان یافت .

و فرشته ، آرام و نازنین مشغول باز كردن بسته ها شدند .

هدایای بچه ها بلا استثنا ً از جنس طلا بود ۱۳۸ سكه پنج پهلوی ۲۱۵ سكه یك پهلوی و ۵ سرویس جواهر........

فرشته وقتی كار باز كردن هدایا و شمارش اونها تموم شد .....گفت : به قول اصفهانیها بدم نیست ....... راستش خیلی هم خوبست ....... آدم هوس میكنه شوهر كنه .........

باز همه زدند زیر خنده .

نازنین یه مرتبه مثل طرقه از جاش پرید .......... جوری كه همه تعجب كردند ....... از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه در حالیكه یه بسته كوچیك كادویی دستش بود وارد اتاق شد ........

بچه ها بلا استثنا شوكه شده بودند ......

نازنین بسته رو جلویفرشته گذاشت وگفت : اینم باز كن آبجی جون .........

فرشته بسته رو گرفت و یه كم نیگا كرد......

آرام پرسید : این مال كیه ؟

نازنین رو كرد به من و گفت : اون خانم كه اومد با منو تو دست داد و سلام علیك كرد ....... كه بعدش هم رفتیم با هم رقصیدیم ......

یه لحظه سرم گیج افتاد ....... .سحر .........

فرشته متوجه وضع من شد برای اینكه نازنین متوجه نشه دست نازنین رو گرفت و به سمت خودش كشید . و یواش یواش شروع كرد به باز كردن بسته و در همین حال زیر چشمی مراقب حال من بود .......

نمیدونم چرا هر موقع یاد سحر میافتادم پشتم تیر میكشید ...... به عمرم از كسی اینجور وحشت نكرده بودم ........

خودم رو لعنت میكردم كه چرا اونروز باهاش كل كل كرده بودم.......

بسته باز شد و یك سرویس برلیان بسیار زیبا از داخلش نمایان شد .

همه خیره شده بودیم به اون . خیلی زیبا بود ..... خیلی ........

وخیلی گران ......... بی اغراق بالای پنجاه هزارتومان میارزید .......

یعنی یك برابر و نیم پول ماشین ...................

سرم دوباره به چرخش افتاد ................

از جام بلند شدم و به هوای دستشویی از اتاق بیرون رفتم .

بعد از چند لحظه فرشته پیش من اومد و گفت : احمد چت شد ه ؟ .....

تو كه اینجوری نبودی ........ اصلا از تو بعید .......

گفتم : فرشته ازش میترسم .......... بد گیریه ..... تو خوب نشناختی ..... میترسم زندگیم رو بهم بزنه ......... میترسم .......

دستش رو گرفت جلو دهنم و گفت : خیلی خب حالا تمومش كن ....... خودت رو كنترل كن ، بعدا در موردش با هم حرف میزنیم ......... نازنین اینجوری تو رو ببینه سكته میكنه ......... برو یه آب به دست و صورتت بزن آماده شو دسته جمعی میخوایم بریم در بند ...... اونجا حالت جا میا .....

بعد خودش رفت یه چیزی از تو ماشینش بیاره ......

من دست و صورتم رو شستم و به اتاق برگشتم ........ دیدم نازنین با كمك لیلا داره اون سرویس رو امتحان میكنه.........خیلی زیبا بود به خصوص تو گردن و دست نازنین ...... اما حیف .........

به نازنین گفتم : فرشته میگه میخوایم بریم در بند ......

نازنین گفت : اره ........

گفتم : پس عزیزم بلند شو آماده شو .......... خودم هم رفتم به داریوش و بچه ها یه سری زدم و بعد از تشكر گفتم كه همه می ریم در بند........

بچه ها هورا كشیدن و بقیه كار ها رو با سرعت به پایان رسوندن و همگی ساعت شش ونیم بود كه به طرف در بند حركت كردیم ........


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()



شاد باشید و از زندگی لذت ببرید
erfan.feh2@yahoo.com

عشق

عرفان و آیدین

دانلود نفس با کیفیت عالی
هانیه توسلی
حسین اكبری
محسن افشانی
امین حیایی
سیاوش خیرابی
نیماشاهرخ شاهی
شاهرخ استخری
‍‍‍‍‍‍ژاوی هرناندز
بیوگرافی خاطره اسدی
عكس های جام جهانی2010
بیوگرافی امیر جعفری
بیوگرافی مسعود شجاعی
بیوگرافی بهاره افشاری
بیوگرافی بهاره افشاری
بیوگرافی حسن جوهر چی
بیوگرافی پژمان بازغی
بیوگرافی فاطمه گودرزی
دلیل دیر ازدواج کردن جوانان امروزی
فال روزانه
جوک های توپ و باحال
اس ام اس جوک
اس ام اس با معنی
اس ام اس برای کسی که دلتو شکسته
اس ام اس هایی از عشق
طالع بینی افراد از روی اول اسم آنان
شخصیت شناسی با چند سوال ساده
شکست عاطفی
شکست عشقی یا پل موفقیت؟شما چطور معنا میکنید؟
بهای عشق چیست جزعشق؟

شخصیت مورد علاقه خود درفرار از زندان؟









بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0