تبلیغات
نگین عشق
نگین عشق

شاد باشید و از زندگی لذت ببرید


دانلود نفس با کیفیت عالی

 

سرور اول

کیفیت MP3 / 128 KB

برای دانلود روی لینک آهنگ راست کلیک زده، سپس Save Target As را انتخاب نمایید.

دانلود آهنگ نفس

 

Nafas - Sesong.Blogfa.Com

جمعه 7 آبان 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

بیوگرافی امیر جعفری

امیر جعفری

امیر جعفری در سال ۱۳۵۳ در تهران بدنیا آمد . یک نکته جالب در مورد امیر جعفری این است که همسر او ریما رامین فر نیز بازیگر است و با هم یک زوج هنری موفق را تشکیل داده اند .

بازیگری را زیر نظر حمید سمندریان آموخت.او تا به حال پنج بار برای بازی در نمایشهای زیر از جشنواره تئاتر فجر برنده جایزه شده است:
جایزه اول: رژیستورها نمی میرند – یک دقیقه سکوت
جایزه دوم: پاییز – همان همیشگی
جایزه سوم: رقص کاغذپاره ها
تقدیر: شب های آوینیون
بازی در سینما را در سال ۱۳۸۰ و با بازی در فیلم نان و عشق و موتور ۱۰۰۰ آغاز کرد و با بازی در فیلم قارچ سمی ادامه داد.
بازی او در مجموعه بدون شرح (مهدی مظلومی، ١٣٨٠)‌ اولین حضور او در تلویزیون بود. زوج او و فتحعلی اویسی در دو مجموعه بدون شرح و کمربندها را ببندیم (مهدی مظلومی، ١٣٨٣) با استقبال فراوان مخاطبین مواجه شد.
از جمله کارهای امیر جعفری در تلویزیون می توان به  بدون شرح (مهدی مظلومی) ، من یک مستاجرم (پریسا بخت آور) ، کمربندها را ببندیم (مهدی مظلومی) ، برای آخرین بار (اکبر منصورفلاح) ، چار دیواری (سیروس مقدم) اشاره کرد .



سه شنبه 12 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

بیوگرافی مسعود شجاعی

مسعود شجاعی بازیکن بین‌المللی فوتبال ایران متولد خرداد ۱۳۶۳ شمسی آبادان است.

شجاعی که سابقه بازی در جام جهانی و در برابر تیم ملی آنگولا را دارد همانند دیگر بازیکنان فوتبال آبادانی کشور از تکنیک خوبی برخوردار است.

شجاعی فوتبال را به صورت حرفه‌ای با باشگاه صنعت نفت آبادان آغاز کرد. او پس از صنعت نفت آبادان به تیم سایپا پیوست و  سه فصل خوب را در این تیم پشت سر گذاشت.

شجاعی پس از جام‌جهانی ۲۰۰۶ آلمان به تیم الظفره پیوست. در آن هنگام رسول خطیبی دیگر بازیکن ایرانی این تیم بود.

شجاعی دو سال پس از این که در الشارجه بازی کرد با چند پیشنهاد اروپایی از ایتالیا و بوندس‌لیگا مواجه شد اما در نهایت در تاریخ ۴ تیرماه ۱۳۸۷ قراردادی سه ساله با تیم اوساسونای اسپانیا بست.[در همین رابطه] پیش از شجاعی نکونام به عنوان اولین بازیکن ایرانی شاغل در لالیگا به این تیم پیوسته بود.

دوران ملی
شجاعی با درخشش در تیم سایپا برای اولین به تیم ملی امید ایران دعوت شد. پس از آن برانکو ایوانکوویچ او را به تیم ملی دعوت کرد و شجاعی اولین بار ماه نوامبر سال ۲۰۰۴ اولین بازی ملی‌اش را در بربر
لائوس انجام داد.

پس از آن شجاعی از تیم ملی دور بود تا این که در جریان اردوی تدارکاتی تیم ملی ایران در سوئیس که خود را برای جام جهانی آمادی می‌کرد، شجاعی دوباره به تیم ملی دعوت شد.

با این حال شجاعی در جام‌جهانی تنها در بازی سوم ایران و در شرایطی که محمد نصرتی به دیلی مصدومیت نمی‌توانست به عنوان بازیکن جایگزین وارد زمین شد.

مسعود شجاعی در زمان مربیگری علی دایی در تیم ملی ایران در رقابت‌های مقدماتی جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی به تیم ملی دعوت شد و چند بازی انجام داد.



شنبه 9 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

بیوگرافی بهاره افشاری

نام ونام خانوادگی : بهاره افشاری
تاریخ تولد : چهارمین‌ روز از تابستان ‌سال‌ ۱۳۶۳

بهاره‌ افشاری‌ یک‌ برادر دارد . او دارای‌ دیپلم‌ بازیگری‌ است‌ و فارغ التحصیل‌ رشته‌ نقاشی‌ می‌باشد. پیش از هنرپیشه شدن کار مونتاژ و نقاشی انجام می داد و به تازگی در سریال فاصله ها به ایفای نقش پرداخته است!


شنبه 9 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

بیوگرافی بهاره افشاری

نام ونام خانوادگی : بهاره افشاری
تاریخ تولد : چهارمین‌ روز از تابستان ‌سال‌ ۱۳۶۳

بهاره‌ افشاری‌ یک‌ برادر دارد . او دارای‌ دیپلم‌ بازیگری‌ است‌ و فارغ التحصیل‌ رشته‌ نقاشی‌ می‌باشد. پیش از هنرپیشه شدن کار مونتاژ و نقاشی انجام می داد و به تازگی در سریال فاصله ها به ایفای نقش پرداخته است!


شنبه 9 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

بیوگرافی حسن جوهر چی

حسن جوهرچی

زندگی

حسن جوهرچی در سال ۱۳۴۷ از پدرومادری اردبیلی در تهران متولد شد. لیسانس تئاتر از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران دارد. بازی در سینما را در سال ۱۳۶۷ با «فیل در تاریکی» که بعد از پانزده سال کامل شد شروع کرد. اولین بازی مطرح او در سینما در سال ۱۳۷۰ با فیلم «برخورد» به کارگردانی سیروس الوند بود. اما با بازی در سریال در پناه تو در سال ۱۳۷۷ بهشهرت رسید. همسر او مهناز بیات، چهرهپرداز است.

فیلمشناسی

سینما

• آبی (۱۳۷۹)
• آقای رئیس جمهور (۱۳۷۹)
• دختری بنام تندر (۱۳۷۹)
• بادامهای تلخ (۱۳۷۸)
• دو زن (۱۳۷۷)
• حماسه قهرمانان (۱۳۷۶)
• زن شرقی (۱۳۷۶)
• بالاتر از خطر (۱۳۷۵)
• روزی که خواستگار آمد (۱۳۷۵)
• سلطان (۱۳۷۵)
• ضیافت (۱۳۷۴)
• ویرانگر (۱۳۷۴)
• افسانه دو خواهر (۱۳۷۳)
• جای امن (۱۳۷۲)
• زینت (۱۳۷۲)
• بر بال فرشتگان (۱۳۷۱)
• برخورد (۱۳۷۰)
• فیل در تاریکی (۱۳۶۸)

تلویزیون

• ۱۳۸۶ - بوی عیدی
• ۱۳۸۵ - جابر ابن حیّان
• ۱۳۸۵ - هویت پنهان
• ۱۳۸۴ - پیلههای پرواز
• ۱۳۸۴ - او یک فرشته بود
• ۱۳۸۳- غریبانه
• ۱۳۸۲ - سیمای مدرسه
• ۱۳۸۱ - مشق عشق
• ۱۳۷۹ - نسیم رویا
• ۱۳۷۷ - در پناه تو
• قاصدکها
__________________
مرگ به طور طبیعی به سراغ همه می اید اما شهامت زندگی کردن


شنبه 9 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

بیوگرافی پژمان بازغی

بیوگرافی کامل پژمان بازغی

نام و نام خانوادگی:
پژمان بازغی

تاریخ تولد و محل تولد:
متولد ۱۹ مرداد۱۳۵۳

اصلیت وی شمالی و به شهر لاهیجان بر می گردد

زمینه فعالیت:
بازیگر

مدرک تحصیلی:
فارغ التحصیل مهندسی صنایع

مجموع آثار وی:

- اعتراف (مجید فهیم خواه، ۱۳۷۵)
- جوانی (مجید قاری زاده، ۱۳۷۸)
- بلوغ (مسعود جعفری جوزانی، ۱۳۷۸)
- دختری در قفس (قدرت الله صلح میرزایی، ۱۳۸۱)
- دوئل (احمدرضا درویش، ۱۳۸۲)
- سربازهای جمعه (مسعود کیمیایی، ۱۳۸۲)
- تارا و تب توت فرنگی (سعید سهیلی، ۱۳۸۲)
- کافه ستاره (سامان مقدم، ۱۳۸۴)
- راه طی شده (۱۳۸۴)
- خواب لیلا (مهرداد میرفلاح، ۱۳۸۶)
- فرود در غربت (سعید اسدی، ۱۳۸۶)
- ریسمان باز (مهرشاد کارخانی، ۱۳۸۶)

بخشی از مجموعه های تلویزیونی:

آژانس دوستی (کارگردان:احمد رمضان‌زاده)
این یک دادگاه نیست (کارگردان: اصغر توسلی)
گروه ویژه (کارگردان: مهرداد خوشبخت)
زیر آسمان شهر (کارگردان: مهران غفوریان)
گمگشته (کارگردان: رامبد جوان)
دریایی‌ها (کارگردان: سیروس مقدم)
گذر عاشقی (کارگردان: محمدرضا آهنج)
مرد هزار چهره (کارگردان: مهران مدیری)

اطلاعاتی بیشتر در مورد وی:

دومین فرزند از یک خانواده پنج نفری است

عکس ها و والپیپر ها:


پژمان بازغی
پژمان بازغی

همیاری با ما:



شنبه 9 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

بیوگرافی فاطمه گودرزی

بیوگرافی فاطمه گودرزی

نام: فاطمه گودرزی
تاریخ تولد: 1342
همسر عبدالرضا گنجی (کارگردان تئاتر و سینما)
...............................................
متولد نوزدهم تیر ماه 1342 در تهران.
دارای مدرک تحصیلی دیپلم اقتصاد.
گذراندن دوره دو ساله تئاتر در اداره بازیگری.
شروع فعالیت از سال 1367 با مجموعه تلویزیونی گالشهای مادر بزرگ.
با بازی در فیلم می خواهم زنده بمانم ثابت کرد که تا قبل از این توانایی هایش را نادیده گرفته بودند. در سیزدهمین جشنواره فیلم فجر بازی اش به عمد نادیده گرفته شد، اما در دوره بعدی، جایزه اش برای بازی در فیلم غزال گرفت.
تا مدتها بعد از می خواهم زنده بمانم، دیگر فرصت نمایش توانایی هایش را پیدا نکرد تا اینکه در مجموعه تلویزیونی دردسر والدین بار دیگر ثابت کرد که همچنان توانایی هایش نادیده گرفته می شود.
مجموعه آثار:
بخاطر همه چیز (رجب محمدین - 1369)
خانه خلوت (مهدی صباغزاده - 1370)
مهاجران (مهدی صباغزاده - 1371)
افسانه مه پلنگ (محمدعلی سجادی - 1371)
جنگ نفت کشها (محمدرضا بزرگ نیا - 72-1371)
می خواهم زنده بمانم (ایرج قادری - 73-1372)
آرزوی بزرگ (خسرو شجاعی - 1373)
بهشت پنهان (کامران قدکچیان - 1373)
غزال (مجتبی راعی - 1374)
حریف دل (عبدالرضا گنجی - 1375)
جنگجوی پیروز (مجتبی راعی - 1377)
تابلویی برای عشق (حسینعلی لیالستانی - 1377)
تلفن (شفیع آقامحمدیان - 1378)
همسر دلخواه من (افشین شرکت - 1379)
فوتبالیستها (علی اکبر ثقفی - 1379)
ازدواج صورتی (منوچهر مصیری - 1383)
ازدواج به سبک ایرانی (حسن فتحی - 1383)

رعنا (مجموعه - داود میرباقری - 1369)
آپارتمان (مجموعه - اصغر هاشمی - 1372)
دردسر والدین (مسعود نوابی - مجموعه، 1380)



جمعه 8 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

دلیل دیر ازدواج کردن جوانان امروزی

گرایش به جامعه‌گریزی، تنوع‌طلبی جوانان، مسئولیت‌گریزی، ترس از طلاق و شکست در زندگی آینده، ترس از خیانت همسر، رواج مردسالاری و زن‌سالاری و رقابت بین آنها، مهمترین دلایل اجتماعی هستند که تمایل جوانان را به ازدواج کاهش می‌دهند.

به گزارش فارس پروفسور حسین باهر گفت: دلایل مختلف اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و سیاسی در بالا رفتن سن ازدواج جوانان تأثیر‌گذار است. وی افزود: بررسی‌هایی در رابطه با دلایل تأخیر ازدواج جوانان در ایران انجام دادم که 40 دلیل گردآوری شد.

 این روانشناس درباره عوامل اقتصادی موثر بر بی‌میلی جوانان برای ازدواج عنوان کرد: مشکلات اقتصادی، مسکن، تهیه وسایل زندگی، مهریه سنگین، بیکاری، رفاه زدگی برخی از جوانان و فقر خانوادگی، از مهمترین دلایل اقتصادی موثر در تأخیر ازدواج جوانان است. باهر، فقر مالی خانواده‌ها در تأمین امکانات ازدواج فرزندانشان را از عوامل موثر در تأخیر ازدواج دانست و اظهار داشت: مادی بودن قوانین مانند زندانی شدن جوانانی که قادر به پرداخت مهریه نیستند موجب ترس آنها از ازدواج می‌شود.

این استاد دانشگاه شهید بهشتی هزینه‌های سنگین عقد و عروسی را در تأخیر ازدواج موثر دانست و پخش فیلم‌های مختلف در برنامه‌های ماهواره‌ای را موجب الگوبرداری جوانان از فرهنگ غرب دانست و بیان کرد: در اثر گرایش جوانان به این فرهنگ، زندگی مجردی و بی‌میلی به ازدواج در جامعه رشد می‌یابد. وی درباره مسایل فرهنگی که سن ازدواج را بالا می‌برد، عنوان داشت: ادامه تحصیلات به ویژه توسط دختران، مدرن شدن زندگی، الگوپذیری جوانان از غرب و تمایل آنها به زندگی مجردی، تزلزل ارزش‌های سنتی و مهاجرت فرهنگی، از مهم‌ترین دلایل فرهنگی برای بالا رفتن سن ازدواج است.

این استاد دانشگاه شهید بهشتی درک نکردن تفاوت‌های زن و مرد و رسیدن به کمال معنوی از طریق ازدواج‌ را یکی دیگر از عوامل تأخیر در ازدواج دانست و با اشاره به ناهنجاری‌های موجود در خانواده تصریح کرد: شکست والدین در زندگی و درگیری‌های مداوم آنها موجب عدم تمایل آنها برای ازدواج فرزندانشان می‌شود.

این روانشناس درباره مسایل اجتماعی و اخلاقی که موجب عدم تمایل جوانان به ازدواج می‌شود، بیان کرد: گرایش به جامعه‌گریزی، تنوع‌طلبی جوانان، مسئولیت‌گریزی، ترس از طلاق و شکست در زندگی آینده، ترس از خیانت همسر، رواج مردسالاری و زن‌سالاری و رقابت بین آنها، مهمترین دلایل اجتماعی هستند که تمایل جوانان را به ازدواج کاهش می‌دهند.

وی مداخله خانواده‌ها در زندگی جوانان را یکی دیگر از دلایل بالا رفتن سن ازدواج دانست و افزود: اعتیاد برخی از جوانان به مواد مخدر نیز موجب ترس بسیاری از دختران از ازدواج می‌شود. این استاد دانشگاه شهید بهشتی کاهش قبح دیر ازدواج کردن را نسبت به گذشته موجب بالا رفتن سن ازدواج دانست و اظهار کرد: در گذشته دیر ازدواج کردن امر ناپسندی بود اما امروزه این موضوع به یک امر بسیار عادی در جامعه تبدیل شده است.

باهر، افسردگی و اضطراب، بی‌توجهی به مسایل دینی، ترس از تعهد متقابل را در تأخیر ازدواج موثر دانست و با اشاره به تمایل بسیاری از جوانان به ازدواج برای برطرف کردن نیازهای جنسی، گفت: هدف اصلی از ازدواج باید رسیدن زن و مرد به کمال باشد همچنین رواج بی‌بند و باری و مبهم بودن آینده جوانان در کاهش ازدواج موثر است.


یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

فال روزانه

در سمت راست وبلاگ روی ماه تولدتان کلیک کنید

یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

جوک های توپ و باحال

یادم باشه كه یادت باشه كه یادم بیاری كه یادت بدم كه یاد بگیری كه یادم بیاری كه همیشه به یادتم و یادت هیچوقت از یادم نمیره. این رو یادت نره.
ترکه روی ریل راه اهن میخوابه بهش میگن چرا اینجا خوابیدی ؟ میگه میخوام خود کشی کنم....... میگن پس اون نون بربری چیه دستت؟ میگه بر فرض قطار نیومد من اینجا از گشنگی بمیرم

 

به لره کار میدن که کف اتوبان رو لاین بکشه… روز اول ۶ کیلومتر رنگ میزنه… روز دوم ۳ کیلومتر رو و روز سوم کمتر از یه کیلومتر… صاحب کارش بهش میگه هوی چرا تو هر روز کمتر از دیروز کار میکنی…؟ میگه: “من نمیتونم بهتر از این کار کنم… چون هر روز دارم از قوطی رنگ دورتر میشم

جیرجیرك به خرس گفت: دوست دارم، خرس میگه: الان وقت خواب زمستانیمونه، بعد صحبت می‌كنیم. خرس رفت خوابید ولی نمی‌دونست كه عمر جیرجیرك فقط سه روزه

مردی میره پیش كشیش تا اعتراف كنه. میگه: من در زمان جنگ جهانی دوم به یك مرد در خانه خودم پناه دادم.
كشیش میگه: خوب این كه گناه نیست!
مرد میگه: ولی من بهش گفتم برای هر یك هفته‌ای كه در خانه من بمونه باید ۵ دلار بپردازه.

 

 

غضنفر رفته بوده تئاتر، دوستش ازش می‌پرسه: چطور بود؟
غضنفر میگه: خوب بود، ولی آخرش رو نفهمیدم چی شد. قست اول كه تموم شد یك پلاكارد نشون دادن كه نوشته بود: “پرده دوم، دو سال بعد”
من دیگه حوصله نداشتم دو سال صبر كنم اومدم بیرون!

یکی شب تا صبح نمی‌خوابید و مشغول تلاش و کوشش بود. همه سعی خودش را می‌کرد که پول پیش ثروتمندان و طبقه فرادست انبار نشه و به این شکل در کاهش ثروت دیگران، قدم‌های بزرگ برمی‌داشت. هیچ شبی خواب به چشمش نمی‌اومد... ازش پرسیدن ای عزیز شما چه کاره‌ای؟ گفت: دزد

 

 

یك ضرب المثل رشتی هست که میگه رسیدی خونه بزن تو گوش زنت تو نمیدونی برای چی زدی ولی اون میدونه برای چی خورده

 

تركه تیپ میزنه میره تو خیابون. یه دختره بهش میگه: دختر كش شدی، بخورمت. تركه میگه: بهت نمیاد از این ... بخوری

اگه یه روز دیدی همه اطرافت سفید شده، احساس خفگی می کنی، نمی تونی حرف بزنی و صدایی بشنوی، نگران نشو... تو زنده ای... فقط سرت تو توالت فرنگی گیر کرده

ترکه میره دکتر، دکتره که دردشو میپرسه میگه: - مدتیه چشم درد دارم - برای چی؟ - آخه چش خورده - آقا این حرفا کدومه، بذارید کنار این مزخرفات و خرافاتو،،، چشم خوردن خرافاته - نه آاای دهتر،، اون چش چه نه ، چش ِ شلوار خورده

انواع بلــــــــــــــــــه! عروس عادی: بله - عروس كمی لوس: بع.........له! - عروس با كلاس: اوكی! - عروس خارج رفته: یس! - عروس سنتی: آره! - عروس متكبر: فقط كله اش را تكان میدهد - عروس خجالتی: اوهوم! - عروس وحشت زده: ها! - عروس بی حوصله: خوب! - عروس دستپاچه: باشه،باشه

وقتی یه بار ازدوست دخترت ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

ترکه گاو داری میزنه مامور بهداشت میاد میگه به گاوات چی میدی ؟ میگه : آت اشغال مامور کلی جریمش میکنه. ساله بعد میاد میگه به گاوات چی میدی ؟ میگه : جوجه کباب ,پیتزا . باز یارو جریمش میکنه. سال بعد میاد میگه به گاوات چی میدی ؟ میگه : والا هر روز صبح بهشون 1000 تومن میدم هر چی دوست دارن بخرن بخور

دلم یک دنیا گرفت وقتی آمپولم زدن، وقتی از درد همه بهم خندیدن

توجاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه چون از صبح اولین كسی هستی كه كمربند ایمنی بستی برنده 100هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیكار كنی؟ مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم . زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اكس می زنه پرت و پلا می گه . .بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نكنیم؟ یه صدا از صندوق عقب می یاد : از مرز رد شدیم یا نه؟

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میدا

 




یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

اس ام اس جوک

  

 

سلام ، خوبی ؟ یه سوال شرعی داشتم ، دیشب خواب تو رو دیدم !

آیا نماز وحشت بر من واجب است !؟؟

 

   

 

 اگه تو خوشه 3 افتادی زیاد نگران نباش، چون یارانه هم مثل مهریه است...
کی داده؟ کی گرفته؟ 

 

  

 

هموطن گرامی! شما جزو خوشه بندی قرار نمی گیرید. خوشه شما را بز خورده!
مرکز آمار ایران

 

 

 

پسره می ره خواستگاری، پدر دختر سوال می کنه شغلت چیه؟ پسره جواب می ده: بیکار، اما تو خوشه 1 هستم! 

 

 

ثوابت باشد ای در خوشه ی یک

اگر رحمی کنی بر خوشه ی سه   

    

بنی آدم از یک ریشه اند /که در خوشه بندی زیک خوشه اند

چوفرمی برآرند ز آمار/ دیگر فرمها نیاید به کار  

 

  

 خوشاخویشی که اندرخوشه باشد خوراکش قد آقا موشه باشد  

 

 

غضنفر میره خواستگاری بهش میگن چیکاره ای؟
میگه والله بیکارم ولی تو خوشه یک جا دارم  

 

 

اگه یه روز دیدی همه جا سفید شده ,

احساس خفگی می کنی ,

صدایی نمی شنوی

نگران نشو , زنده ای

فقط سرت توی توالت فرنگی گیر کرده 

 

   

یارو کارت عابر خودشو میندازه تو ضریح  امام رضا میگه یا امام رضا حاجتمو بده تا من رمزشو بگم 

 

  

 

بازم مرام تیر آهن!!

یه مدت که خبری ازش نگیری خودش زنگ میزنه!

  

   

یک شاخه  گل از بهار قالی بفرست

از باغ و بهار شور و حالی بفرست

از بی خبری خسته شدم درکم کن

یک نامه که نه اس ام اس خالی بفرست 

 

 

 

همه شب فکرم این است و همه شب سخنم !

گر روم دیر به منزل ، چه بگویم به زنم !!! 

 



یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

اس ام اس با معنی

مهربانی تزئین لحظه هاست

برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . .  

 

  

 

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که

معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست

و نه شاد بودن برای داشته ها . . .  

 

  

 

اگه ما کنار هم باشیم خوشیم / پس خوبه از هم دیگه جدا نشیم

من کنار تو ، تو کنار من / پس نگاه با هر غریبه قدغن  

 

  

 

این سخن در آسمان باید نوشت:

با تو در دوزخ مداوم ، بی تو هرگز در بهشت . . .   

 

  

 

تنهایی آدم ها به عمق دریاست ، ولی پر کردنش با یک لیوان محبت کافیه . . . 

 

 

  

 

MARAb-T920b

این طوری نمی تونی بخونیش، برو بگیرش جلوی آینه !  

 

  

 

خواستم توی قلبت خونه کنم دیدم زمینش خیلی گرونه !

ما که فقیریم ، توی چشات چادر میزنیم . . .  

 

  

 

فرقی نمیکنه که به اندازه دل یک گنجشک دوستت داشته باشم یا به اندازه دل فیل

مهم اینه که به اندازه یک دل دوستت دارم . . .  

 

  

 

اگر روزی مقدر شد که با اشکت وضو سازم / خدا داند که با چشمت  

هزاران قبله می سازم . . .  

 

  

 

دانم و دانی که جانم عاقبت از آن توست / پس نزن آتش به جانم چون که جانم جان توست

گر زنی آتش به جانم من بسوزم در رهت / پس از آن هر ذره خاکسترم خواهان توست . . .  

 

  

 

نازی که ز لبخند گل یاس هویداست / زیبائی عشق است که در چشم تو پیداست . . .  

 

  

 

هر آنکه از رفاقت دم میزد / ولی ناخوداگاه از خیانت دم میزد

تو رویاهام که با هر یک رفیقو / که با هر یک غم و شادی شریکو

به وقت خوش همه با تو رفیقو / به مشکل میرسی هر یک غریب

توی گفنار خویش دم از رفاقت / ولی بوئی نبردند از صداقت  



یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

اس ام اس برای کسی که دلتو شکسته

اس ام اس برای کسی که دلتو شکسته


وقتی که می رفتی، بهار بود
تابستان که نیامدی، پاییز شد
پاییز که برنگشتی، پاییز ماند
زمستان که نیایی، پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات
فصلها رابه هم نریز


تو صادقانه گفتی در خانه قلبت هیچ جایی برای من نیست 

من بر قلب سنگی ات بوسه می زنم که با من صادق بود 

.


مطمئن باش ، برو ...

ضربه ات کاری بود ، دل من سخت شکست ...

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود ...

و به این قلب یتیم

که خیالم می گفت   تا ابد مال تو بود ...

تو برو تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است 

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

خیلی ها نفرین میکنن ... تلافی میکنن... اما نه ... نفرین من ...

الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره ...

تلافی من .... میرم تا به اون برسی ...

سره راهت نباشم ... راستی ... قد من

دوست داره ...

یک روز فکر میکردم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به  اتش میکشم  اما امروز برای دیدنش حاضر نیستم حتی کبریتی روشن  کنم 

دلم را مبتلایت کرده بودم 

.


 

خودم را خاک پایت کرده بودم

ندانستم که بی مهری وگرنه

همان اول رهایت کرده بودم ! 

به تو سپرده بودمش ، با هزار و یک امید ....

وحالا برای هزار و  یکمین بار

دلم را می برم تا شکستگی اش را گچ بگیرند !!!  

گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست .
چند روزیست که این دل میشکند.
اه....
تو همیشه میشکنی و من همیشه فراموش میکنم مگر تو انها را زنده کنی.
اما نمیدانم چرا این دفه نمیتوان فراموش کنم.
شاید دگر از قلبم،تکیه نباشد برای محبت و فراموشی آن. 

.


نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی که برایم شکستی .... .. بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

دل عشق پر از رنگ و ریا دوست نداشت  

.


یک لحظه تو را زمن جدا دوست نداشت

ای آیینه دار خلوتم باور کن

اندازه ی من کسی تو را دوست نداشت

گفتی نفرین میکنی ؟

گفتم نه ...فقط از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه....

هنوزم از خدا می خواهم که هیچ کس اندازه من دوستت نداشته باشه..... 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم  


با خیالِ تو هنوزم مثه هر روز و همیشه هر شبِ حافظه ی من پرِ تصویر تو میشه...  


سکوت دردناکترین پاسخ من به بیرحمی های توست!   
.


دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست  

شکسته باد آن که دلش این چنین می خواست... 


ای آنکه به تقریرو بیان دم زنی از عشق... 

 ما با تو نداریم سخن خیرو سلامت.

دلمو شکستی بازم دوبـــاره ه


اما بدون چوبه خدا صدا ندااره ه


تنها آرزوم اینه که یه روزم برسه 

چشمای تو مثه ابرااااااا ببــــاره

من منتظرت شدم ولی در نزدی


بر زخم دلم گل معطر نزدی

گفتی که اگر شود می آیم اما

مرد این دل و آخرش به او سر نزدی 

از قدیما گفتن کوه هرگز به کوه نمیرسه دل بسوزون ولی بدون آدم به آدم میرسه

دیگه بی تو نمی میرم...
توئم با بی کسیت سر کن
تو حقت بدتر از اینه که دل تنگم بمونی... 

گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند! خنده کرد و دل زدستانم ربود. تا به خود بازآمدم، او رفته بود! دل زدستش روی خاک افتاده بود! جای پایش روی دل جامانده بود... 

خودت رفتی ولی عشقت نرفته... من عاشق تر شدم هفته به هفته 

از تو دلگیرم...از عاشقی سیرم...درسته بی تو میمیرم...ولی ایندفعه میرم 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم 

حیف این چشمهام که برای چون توی بی ارزشی اشک ریخت! 

و چه ساده دلم که هنوزم دوست داره



یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

اس ام اس هایی از عشق

آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم، از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم، تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم، شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 

از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟ گلی را نشانم دادو گفت : دیروز غنچه بود، امروز شکفت، فردا پژمرده خواهد شد

 

زندگی سخت نیست، ما سختش میکنیم، دلها تنگ نیست، ما تنگش میکنیم، عشق قشنگ نیست ما رنگش میکنیم، دل هیچ کس سخت نیست، ما سنگش میکنیم

 

زندگی راز نهانیست که افشاء نشود، زندگی واژه ی سختیست که معنا نشود، زندگی خوشی داشتن است، چشم امید به او داشتن است

 

میدونی چرا از هر چیز توی بدنت دوتا داری، به غیر از بینی، دهان و دل؟ چون بتونی برای خوت یه هم نفس، یه هم زبون و یه هم دل پیدا کنی!

 

تو را به جرم نگاه زیبایت در زندان قلبم محکوم به حبس ابد میکنم، مگر آنکه در دادگاه عشق در حضور همه، عاشقانه اعتراف کنی دوستم داری!

 

تولدت مبارک، هان ببخشید پیوندتان، نه یعنی برد غرور آفرین تیم، نه چیزه، اصلا ولش کن، دوستت دارم

 

همیشه عاشق کسی باش که قلبش به قدری بزرگ باشه که واسه جاکردن خودت تو قلبش مجبور نشی خودتو کوچیک کنی

 

شبی از پشت تنهایی غمناک بارانی، تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم، برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت، دعا کردم . دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم



یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

طالع بینی افراد از روی اول اسم آنان

طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان!!!!

توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب.


الف: خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.

ب : فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.

ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران است.

د: او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد.

ه : او فردی است که همیشه اطرافیان را امر و نهی کند و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد.

و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند.

ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود.

ت: او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی ان است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود دارد.

ث: فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد.

ح: او فردی زیبا و خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ به سر میبرد.

خ: فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر بلند شود.

ر: او فردی است خوش اخلاق میانه رو و اتشی و همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او فردی است طمعکار و زیبا چهره وخوش گذران و اگر ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است.

س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور ومتکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل واعیان پر هیبت به چشم میاید.

ش: او فردی است مشفق ومهربان و جنگجو و عصبانی و خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است.

ص : فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی و فکر میباشد.

ض : او فردی است خوش اخلاق و زیرک ودانا وکینه توز و همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است.

ط :او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش گذران و خو نگرم و پیراهن سیاه براو خوشایند نیست و دوستی بسیار میکند.

ظ : او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و خشک ومقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و خواهان ان است که با دوستان تفریح کند.

ع : او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و بخشنده و مقرراتی وخشک و او هرگز قدر مال دنیا را نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند.

غ: زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا امیدی کند در فکر میرود و به گذشته واینده خود می اندیشد دانا وعالم است و زندگی را با صلح وصداقت دوست دارد.

ف : او فردی است اتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار شکست میخورد ولی در اینده به مقام و منزلت خوبی میرسد.

ق: فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد میکند.

ک: او فردی است زیبا وخوش اخلاق و زیرک و دانا و زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت باشد.

ل: فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرا فیان نزدیک خود میباشد.

م : خوش اخلاق و با محبت و خون گرم ونترس و همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند.

ن: او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات بسیار بد و مقرراتی وخشک میشود همچون قاضی میباشد ودر حقوق خود ودیگران به میزان برخورد کند.

ی :او فردی است پر فکر وزیبا و با هر کس در افتد بر او غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد.



یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

شخصیت شناسی با چند سوال ساده

به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را مشاهده بفرمائید

سوال ها:

1. دریا را با کدام یک از ویژگی های زیر تشریح می کنید؟
آبی تیره، شفاف، سبز، گل‌آلود

2. کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟
دایره، مربع یا مثلث 
 
3- فرض کنید در راهرویی راه می روید . دو در می بینید . یکی در 5 قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو . هر دو در باز هستند . کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است. آیا آن را بر می دارید ؟
 



 

4- رنگهای روبرو را به ترتیب اولویتی که برایتان دارند بگویید . قرمز , آبی , سبز ,سیاه و سفید
 



 

5. دوست دارید در کدام قسمت کوه باشید؟ 
 
6- در ذهنتان اسب چه رنگی است ؟
قهوه‌ای، سیاه یا سفید 
 
7- توفانی در راه است . کدامیک را انتخاب می کنید: یک اسب یا یک خانه ؟



پاسخ های من:

۱) شفاف

۲)مربع

۳)بله

۴)سبز- سفید - آبی- قرمز- سیاه

۵)بالای کوه و دقیقا نوک کوه

۶)سفید

۷)یک اسب

تا حدودی واسه من درست بود.

شما هم بگید کدوم رو انتخاب کردید.

توصیه می کنم قبل از اینکه جواب رو بخونید پاسخ خودتون رو تو کامنت بزارید که یه مقدار با خودتون آشنا بشید. خودمون رو گول نزنیم.


و اما پاسخ ها:



 

..



 

...



 

.....



 

........



 

1- آبی تیره : شخصیت پیچیده
سبز: آسان گیر و بی‌خیال
شفاف: به سادگی قابل درک
گل‌آلود: آشفته و سردرگم 
 
2- دایره : سعی می کنید طوری رفتار کنید که خوشایند همه باشد.
مربع: خودرأی و خود محور
مثلث: یک دنده و لجباز
(اندازه اشکال با خودخواهی و منیت شما ارتباط مستقیم دارد) 
 
3- بله : شما آدم فرصت طلبی هستید
نه: آدم فرصت‌طلبی نیستید.
 



 

4- این سئوال , اولیتهای شما در زندگی را مشخص می کند.
آبی: دوستان/ روابط
سبز: شغل و حرفه
قرمز: شهوت و دلبستگی
سیاه: مرگ
سفید: ازدواج 
 
5- میزان ارتفاعی که انتخاب می کنید رابطه مستقیم با میزان جاه طلبی شما دارد .

6- قهوه ایی : فروتن و خاکی
سیاه: غیرقابل پیش‌بینی، سرکش، هیجان‌انگیز
سفید: برتر، مغرور، تاثیرگذار 
 
7- این سئوال , الویتهای شما به هنگام مشکلات را تعیین می کند.
اسب: همسر
خانه: فرزندان



پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

شکست عاطفی

سلام.

واقعا تو پست قبلی شرمندم کردین.

با اینکه هیچکس رو دعوت نکردم.

پیام هاتون چه خصوصی و چه عمومی به من دلگرمی می ده.

خیلی از لطفتون ممنون.:

راستی قبل از اینکه بریم سراغ مطلب ، این جمله پیشم خیلی زیبا بود.نظر شما چیه؟:

با تو از خاطره‌ها سرشارم,

با تو تا اکثر شب بیدرم.

عشق من، دست تو یعنی خورشید,

گرمیه دست تو را کم دارم!

 

 

«شکست عاطفی» یکی از دردآورترین اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی رخ دهد اما مسلما آخر دنیا نیست.یکدفعه از این‌رو به آن‌رو می‌شود. اگر تا دیروز لب به سیگار نمی‌زد، حالا پاکت پشت پاکت دود می‌کند؛ اگر تا دیروز شاد بودن و سرزندگی‌اش توی تمام دانشکده سر زبان‌ها بود، امروز دیگر یا آن‌قدر خودش را توی اتاق حبس کرده است که دیگر کسی توی محوطه دانشکده نمی‌بیندش یا اینکه اسطوره غمگینی و آشفتگی می‌شود.

بعضی وقت‌ها هم یکدفعه آدم منطقی‌ای می‌شود؛ کسی که همه چیزش نهایت دیوانگی است؛ خندیدنش، حرف زدنش، پوشیدن‌اش و حتی رابطه برقرار کردنش. برای این آدم فرضی فقط یک اتفاق افتاده است؛ او «نه» شنیده است.آنهایی که به ادبیات عاشقانه ایران علاقه دارند، احتمالا می‌گویند خیلی نامردی است که شکست عشقی را بیاوریم و با خط‌کش علم روان‌شناسی اندازه‌اش را بگیریم و برایش نسخه بپیچیم.

آنها عاشق قصه زندگی شهریارند. آنها عاشق «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»هایی هستند که شهریار بعد از شکست عشقی‌اش گفت. آنها دیوانه «لیلا دوباره قسمت ابن‌ سلام شد»های حسین منزوی‌اند.آنها می‌دانند شکست‌های عشقی می‌تواند «واسوخت»های محشری به‌وجود بیاورد که وحشی بافقی ورد زبانش بود. آنها مشتری پر و پا قرص «عشق من شد سبب خوبی و ‌رعنایی او / داد رسـوایی من شهرت زیبایی او» هستند. آنها دلشان نمی‌آید لذت گوش دادن به «خیال نکن نباشی» عصار را با توصیه‌های روان‌شناس‌ها عوض کنند.

به آنها حق می‌دهم. این هم یکی از راه‌های کنار آمدن با شکست عشقی است؛ پناه بردن به شعر. اما کاش این پناه بردن به شعر، فقط به شکل شعر خواندن و آه کشیدن نباشد. کاش شعرگفتن با شکوه را به‌عنوان راه‌حل ادبی شکست عشقی انتخاب کنید.

آیا شکست عاطفی مهم است؟

برای خیلی‌ها فرقی نمی‌کند که یک «نه» جانانه یا یک «نه» محترمانه بشنوند. نفس «نه» شنیدن برای‌ازدواج،یعنی یکی از مهم‌ترین درخواست‌هایی که آدم می‌تواند در زندگی‌اش از کسی داشته باشد، واکنش‌هایی را برمی‌انگیزد.آدم وقتی که از گیج و ویجی انکار کردن شکست و خشمگین شدن از طرف راحت شد، عمیق‌ترین فکری که آرام آرام به‌ذهنش می‌آید، این است: «چرا من؟». این جمله عمیق 2 کلمه‌ای تا پیدا نشدن جواب، دست از سر هیچ‌کس برنمی‌دارد. همین جمله است که می‌تواند یک نفر را به خودکشی وا دارد و یک نفر دیگر را شاعر کند.در واقع متهم اصلی و پنهان شکست عشقی کسی است که شکست‌ خورده، نه کسی که نه گفته است. بعد از اینکه هی سرکوفت زدیم که «مگر او چه چیزی از من سر دارد؟»، به این می‌رسیم که «من چه چیزی کم دارم که او به من نه گفته است». به‌هم می‌ریزیم؛ بدجوری به‌هم می‌ریزیم. با کمال بی‌رحمی باید بگویم که «آدم خوب»‌ها بیشتر به‌هم می‌ریزند؛ آنها که زندگی ساده‌تری داشته‌اند و کمتر حق‌خوری کرده‌اند، حس می‌کنند که سهمشان از زندگی به‌شان داده نشده است.خیلی‌ها ممکن است از این رو به آن رو شوند. آدم خوب‌ها ممکن است بیفتند توی کارهایی که تا به حال فکر کردن به آنها هم اذیتشان می‌کرده است؛ یعنی ممکن است شروع کنند به دوستی به قصد خیانت؛ یعنی فرضشان این است که طرفشان که وابسته شد، می‌زنند زیر همه چیز و دلشان خنک می‌شود که توانسته‌اند انتقام جانانه‌ای از جنس مخالف بگیرند.

خیلی‌ها ممکن است ظاهربین‌تر شوند. آنها حس می‌کنند ظاهرشان مشکلی داشته که جواب رد شنیده‌اند. آنها شروع می‌کنند به اصلاحات(!) سطحی فکر می‌کنند که دیگر عمرا کسی به آنها« نه» بگوید. اما همه این کارها جواب سؤال اول نیست: «چرا من؟ چرا من باید شکست عشقی بخورم؟».اگر دنبال راه‌حل‌های شکست عاطفی بگردید، اسم یک بابای آمریکایی را زیاد می‌شنوید؛ الی فینکل یک استادیار روان‌شناسی دانشگاه نورث وسترن آمریکاست که برداشته در تحقیق 6ماهه‌ای چند پرسشنامه روی دانش‌آموزان دختر و پسر آمریکایی انجام داده است.
او به این نتیجه رسیده که کسانی که وسط رابطه عاشقانه فکر می‌کردند شکست عشقی، مرگبار است وقتی از طرفشان جدا شده‌اند، دیده‌اند که خیلی هم از این خبر‌ها نیست؛ یعنی عوارض شکست عشقی توی ذهن خیلی از عشاق غلو شده بود ولی اگر کمی بیشتر به تحقیق مجازی‌تان ادامه دهید، متوجه می‌شوید که شکست عشقی یکی از 23عامل اصلی خودکشی در ایران است.
آخرین نمونه عینی‌اش توی یکی از دانشگاه‌های کرج- همین سال گذشته- اتفاق افتاد؛ یعنی اینکه ممکن است حرف فینکل کمی تا قسمتی درست باشد و آدم در کل در جو عاشقیت کوچک‌ترین جدایی برایش غیرقابل تحمل باشد اما در ایران از این خبر‌ها نیست.در ایران شکل شکست عشقی، جور دیگری است؛ یعنی معمولا جوان ایرانی با یک «نه» فوری روبه‌رو می‌شود؛ یعنی اینکه کار به علاقه دوطرفه و بعد جدایی نمی‌کشد؛ یعنی او چیز دوطرفه‌ای به دست نمی‌آورد تا از دستش بدهد؛ به همین خاطر شکست عشقی از نوع ایرانی خیلی پررنگ‌تر است. وقتی یک نفر بدون آشنایی 2نفره به تمامیت تو بگوید «نه»، معلوم است که قضیه سهمگین‌تر می‌شود؛ ضمن اینکه افسانه‌هایی که در مورد عشق با شیر مادر وارد گوشت و خون ما شده است، به شکست عشقی یک لایه‌های اسطوره‌ای اضافه کرده است.

چرا واکنش‌ها متفاوت است؟

اینجاست که پای روانکاو‌ها به‌میان کشیده می‌شود. چرا بعضی‌ها بی‌خیالانه به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و بعضی‌ها تا پای مرگ هم جلو می‌روند؟ درست است که شما همین چند ماه یا فوقش چند سال پیش عاشق شده‌اید اما ذهنیتی که از عاطفه، محبت و دلبستگی دارید، سال‌ها قبل توی کله نازنین‌تان شکل گرفته است؛ یعنی از اولین باری که مادرتان شما را در آغوش گرفت. کسانی که مادرشان را از دست داده‌اند، شکست‌های عشقی وحشتناک‌تری را تجربه می‌کنند. نه! فقط منظورم از دست دادن فیزیکی نیست.کسانی که به هر دلیلی، داشتن رابطه عاطفی و مادرانه با مادر خود را از دست می‌دهند، همیشه به دنبال یک مادر جایگزین می‌گردند. تصور کنید که دومین مادرتان هم به شما بی‌رحمی کند. معلوم است که شما این دنیا را جای وحشتناکی خواهید دید؛ جایی که به‌وجود آمده تا شما چیزهایی را از دست بدهید؛ البته این قضیه برای خانم‌ها علاوه بر مادر، در مورد پدر هم صادق است.بعضی‌ها هم هستند که دقیقا برعکس این قضیه‌اند. آنها در خانواده‌ای بزرگ شده‌اند که هم از نظر عاطفی و هم از نظرهای دیگر، بیش از حد وابسته بار آمده‌اند. کسانی که در این خانواده‌ها بزرگ شده‌اند هم، خیلی سخت می‌توانند یک «نه» بشنوند. کسانی که توی عمرشان فقط «بله» عاطفی شنیده‌اند.خلاصه اینکه ممکن است خودتان فکر کنید که طرفتان یک آدم دیگر از یک خانواده دیگر و با یک طرز فکر دیگر است که همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت به دل شما نشسته است اما مطمئن باشید در ناخودآگاهتان خبرهای دیگری است.اینکه آدم در چه موقعیتی شکست عشقی بخورد هم واکنش‌هایش را متفاوت می‌کند. کسی که در جنبه‌های دیگر زندگی‌اش آدم موفقی است، احتمالا کمتر از شکست عشقی ضربه می‌خورد (البته در این مورد استثنا‌ها فراوان‌اند. می‌دانم). کسانی که احساس‌شان را فقط به‌عنوان یک راز بین خودشان و معشوق‌شان نگه داشته‌اند هم از کسانی که ، کمتر ضربه می‌خورند.

با شکست عشقی چه‌جور کنار بیاییم؟

یکی از دوستان سی و چند ساله‌ام که با یک تجربه غمگین عاشقانه، قضیه جالبی را تعریف می‌کرد؛ او می‌گفت یک پسر 16ساله آمده قضیه عاشق شدن‌اش را برای او تعریف کرده و وقتی دوستم راه‌حل‌هایی ارائه داده، حرف عمیقی شنیده است: «تو نمی‌فهمی که من دارم چه زجری می‌کشم». خیلی از ماها مثل همین پسر 16ساله فکر می‌کنیم.قضیه عشق ما سوزناک‌ترین و پرماجراترین قضیه عاشقانه دنیاست و هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند بفهمد که «زجر عشقی کشیده‌ام که مپرس» ما چطوری است. احتمالا شما هم با این تیتر همین‌جور برخورد می‌کنید؛ حتی بچه‌های روان‌شناسی هم وقتی خودشان عاشق می‌شوند؛ در ذهنشان این سؤال پیش می‌آید که چطور می‌شود کاری کرد که مراجعان فردا با شکست عشقی کنار بیایند؟ به هر حال اینها پیشنهادهای روان‌شناسان است. خیلی‌ها بعد از شکست عشقی کارهای عجیب و غریبی انجام می‌دهند. تا جایی که می‌توانید، لااقل این کارها را انجام ندهید:

پناهگاه روانی قدغن! تعارف که نداریم. شکست عشقی می‌تواند یک نفر را به یک معتاد یا الکلی تمام‌عیار تبدیل کند. خیلی‌ها اولین سیگارشان را بعد از شنیدن یک «نه» کشیده‌اند اما لطفا به خاطر خودتان هم که شده ،گریه‌ها و افسردگی‌های بعد از شکست را به گیجی بعد از سیگار و الكل ترجیح دهید. لااقل به‌خاطر انتقام از طرف‌تان هم که شده، خودتان را تلف نکنید. اگر بگوییم یكی از بازیگرهای هالیوودی بعد از شکست عشقی‌اش اتفاقا اعتیادش را ترک کرده، باور می‌کنید؟
رسوایی قدغن! اصلا از همان اولش که عاشق شدید لازم نیست همه هم‌اتاقی‌ها و همکار‌ها و همکلاسی‌هایتان بفهمند. اعتماد به‌نفس‌تان زیاد است که هست. برون‌گرا هستید که هستید. عوارض این رسوایی وقتی که« نه» شنیدید، معلوم می‌شود؛ وقتی که حتی اگر دیگران هم در موردتان حرف نزنند، خودتان فکر کنید که همه‌جا قصه عشق شما نقل مجالس است. یک سنگ صبور درست و حسابی و رازدار پیدا کنید و خودتان را پیش او خالی کنید.از بالا به قضیه نگاه کنید. کمی از خودتان و زاویه دیدتان به قضیه فاصله بگیرید. بروید بالاتر و بالاتر. حالا خودتان را از بچگی تا پیری ببینید و ببینید که این شکست چقدر توی مسیر زندگی‌تان مؤثر بوده است. حالا آدم‌های دیگر را ببینید. می‌بینید؟ کافی است به دور و بری‌های خودتان فکر کنید تا بفهمید دنیا پر است از فلش‌های یکطرفه. پر است از «نه»هایی که دیگران شنیده‌اند و حتی «نه»هایی که خودتان گفته‌اید. شما تنها نیستید.
به شکست به‌عنوان یک فرصت خودشناسی نگاه کنید. خیلی‌ها بعد از شکست عشقی، آدم مثبت‌تری می‌شوند. همان‌طور که گفتیم، حتی ممکن است اعتیادشان را بعد از شکست بگذارند کنار. برای این آدم‌ها دیگر نظر معشوق مهم نیست. آنها به خودشان برگشته‌اند و جدا از رویدادهای عاشقانه شروع کرده‌اند به اصلاح خودشان.
شکست عشقی آدم را تمام‌عیار با خودش، عواطفش و فکرهایش روبه‌رو می‌کند. شکست عشقی می‌تواند یک بار دیگر تمام شکست‌های عاطفی زندگی را بیاورد جلوی چشم آدم. این هم می‌تواند هم افسرده‌کننده باشد و هم سازنده؛ یعنی اینکه آدم می‌تواند این مشکل‌های وجودی را لااقل با خودش حل کند و خودخواهی همیشگی‌اش را کنار بگذارد. در سطحی‌ترین حالتش آدم می‌تواند برود مهارت‌های برقرار کردن رابطه را از این‌ور و آن‌ور بیاموزد و در عمیق‌ترین حالتش، هدف زندگی‌اش را عوض‌کند.

حرف بزنید. 2 راه قبلی، راه‌حل‌هایی بود که می‌شد به‌تنهایی هم انجامش داد اما آدمیزاد بعد از شکست عشقی، از گیر کردن کلمه و بغض توی گلویش دارد خفه می‌شود. مشاور و روان‌شناس را برای همین موقع‌ها گذاشته‌اند. به جای اینکه بگذارید موقع خودکشی ناموفق ببندندتان به داروی ضدافسردگی و شوک الکتریکی، وقتی که داغتان تازه است، با یک متخصص حرف بزنید.



پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

شکست عشقی یا پل موفقیت؟شما چطور معنا میکنید؟

سلام.

بی مقدمه باز هم مطلبی با عنوان شکست عشقی برایتان می نویسم.

در اینترنت که جست و جو کردم متوجه شدم که اکثر کسانی که در عشق شکست می خورند مدام به دنبال مطالبی در مورد شکست عشقی می گردند.

این افراد تا زمانی که به دنبال مطالبی در مورد این نوع شکست می گردند نمی توانند این زخم سنگین را در خود التیام بخشند.

زمانی می توانند این زخم را فراموش کنند که از این شکست پلی بسازند برای موفقیت های آینده.

یعنی به این شکست به عنوان راه تازه ای برای رسیدن به موفقیت بالاتر نگاه کنند نه اینکه به عنوان اتمام زندگی یا فراموش کردن آینده به آن نگاه کنید.

دلیلی ندارد که شما زندگی خود را خراب کنید یا اینکه به دلیل اینکه کسی به شما "نه" گفته بروید به دنبال انتقام از باقی افراد باشید.

هرگز به این فکر نباشید که با کسی دوست شوید او را دلبسته خود کنید و بعد از او جدا شوید که انتقام گرفتم از جنس مخالفم. با این کار بیشتر از اینکه به جنس مخالف ضربه زده باشید به خودتان ضربه زده اید چون هنوز آن اتفاق را در زندگی شخصی تان فراموش نکردید و هم اکنون نیز با آن درگیرید.

وقتی یک "نه" می شونید احساس نکنید دنیا برایتان تمام شده به این فکر کنید که اکنون ذهنتان باز شده و می توانید بهتر تصمیم بگیرید. اگر تصمیم دارید که از طرف مقابلتان انتقام بگیرید هیچ چیز بهتر از این نیست که شما یک فرد بسیار موفق شوید. که اصلا توصیه نمی کنم که همچین کاری را نیز انجام دهید چون علاوه بر اینکه این نشان می دهد که هنوز نتوانسته اید آن خاطره را فراموش کنید و با آن کنار بیایید بلکه نشان می دهد که شما اصلا عاشق نبودید بلکه هوسی بوده که اگر اینطور باشد باید خدا را شکر کنید که تمام شده و به دنبال عشق واقعی بروید.چون یک عاشق واقعی هرگز نمی تواند بپزیرد که کسی که یک روز عاشقانه دوستش داشته کوچکترین دلهره و نگرانی داشته باشد. حال آنکه به بدترین شکل ممکن شما را آزار داده باشد یا به شما "نه" گفته بوده.

یک چیز دیگر هم باید مد نظر داشته باشید و آن اینکه همیشه بدانید که شما عاشق بودید نه طرف مقابلتان.پس اگر جواب منفی شنیدید شوکه نشوید بلکه باید با این واقعیت کنار بیایید که عشق شما یک طرفه بوده و نه اینکه بگویید پس این همه سال که عاشقش بودم چی؟ شما که تا کنون سوالی نکرده بودید بلکه فقط در فکر خودتان خودتان را گول می زدید که در آینده چه زندگی با او خواهید داشت و چه ها و چه ها خواهید کرد با او. و بی دلیل برای آینده ی خود با او برنامه زیری کرده بودید بی آنکه بدانید آیا طرف مقابلتان به شما کوچیکترین علاقه ای دارد یا خیر.

البته این را هم قبول دارم که به هیچ عنوان ازدواج شما در آینده با دختری دیگر هرگز با عشق نخواهد بود یا با آن شدت نخواهد بود اما این را بدانید که همسر فعلی شما نزدیک ترین و عزیز ترین فرد برای شماست پس با خاطرات شیرین یا تلخ گذشته زندگی خود را خراب نکنید.

بلکه به فکر یک زندگی منطقی با همسر خود باشید.

طی مطالعات شخصی و تجربه هایی از زندگی دیگران دریافته ام که زندگی های این چنینی با آرامش بیشتری همراه هست البته اگر خاطرات گذشته را با آن ادغام نکنیم. و این آرامش به این دلیل است که تمام خاطرات شما در زندگی جدید مربوط به خاطرات شما بعد از ازدواج است و چیزی در گذشته بین شما نبوده که بخواهد باعث فخر فروختن بر دیگری باشدوبلکه شما هر دو مسئول خاطرات مشترک هستید.

امیدوارم همیشه در زندگی موفق باشید و از شکست ها پلی بسازید برای موفقیت.



پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

بهای عشق چیست جزعشق؟

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.



پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

تفاوت عشق با دوست داشتن

عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.

 


عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است ،اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه هاهر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت :
كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست .


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ،
اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می كند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست .
 

عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید:
شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح كه زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند .
 

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
 

 

عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می كشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند،
اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است ، دنیایش دنیای دیگری است .
 

عشق جوششی یكجانبه است . به معشوق نمی اندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یكجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن ، چهره یكدیگر را می توانند دید و در اینجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم می نگرند ، احساس می كنند كه هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنا یی پس از عشق درد كوچكی نیست .

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می كند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می شوند .
دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس می شود و از این منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم می بینند كه به پهندشت بی كرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد .
دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند .
 

 

عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست .
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می كند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

اگر خوشتون اومد نظر بدین به دلشکسته



پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

سرو جان را به ره عشق كجا عافیتی است

تا به امروز فقط زنده ز رویای توام.

ساعت چهار ونیم بود كه سرو كله فرشته و آرام هم پیدا شد . یه كیسه زرشكی رنگ بزرگ دست فرشته بود و محكم چسبیده بودش .......

نازنین به طرفشون رفت و با هاشون روبوسی كرد ........ خیلی زود با هم دیگه جور شده بودن .

به فرشته : گفتم این چیه دستت گرفتی .....

دستم رو بردم جلو كه كیسه رو بگیرم زد پشت دستم و گفت : ف.....ض....و.....لی موقوف .

همه زدند زیر خنده و منم دستم و كشیدم عقب .

نشستیم و آرام میز وسط اتاق رو كشید جلو ی خودش و فرشته ، محتویات كیسه زرشكی روی میز خالی كردند ........

پر بود از بسته های قشنگ كوچیك كه به شكل زیبایی كادو شده بود .........

نازنین با هیجان و تعجب گفت : اینا چیه فرشته جون ........

آرام پرید وسط حرفش و گفت : عزیز دلم این كادوهایی كه بچه ها دیشب برای شما آورده بودند . ما برای اینكه گم و گور نشه همه رو جمع كردیم و یه جا گذاشتیم و شب هم با خودمون بردیم خونه ....... چون میدونستیم اینجا هیچ چیزی سر جای خودش نیست ....... الان هم آوردیم كه با اجازه خودمون بازش كنیم .........

فرشته گفت : و البته حق حساب خودمون رو هم بگیریم ........ همه زدند زیر خنده ........

من گفتم از كجا معلوم قبلاً این كار رو نكرده باشین .........

حرفم تموم نشده بود كه سه فروند كوسن روی مبل از سه جناح به طرفم پرتاب شد.فرشته ، آرام و عشقم نازنین ........

گفتم : نازنین .....تو هم ........

نازنین جواب داد : من عاشقتم ..... دیونتم ...... واسه ات میمیرم ....... اما نباید به آبجی فرشته و آرام از این حرفا بزنی .......

و اینار با سه قبضه پوست پرتقال هدف قرار گرفتم .

دستم رو به نشانه تسلیم بالا بردم و اعلام پشیمانی و ندامت كردم ...... و به این ترتیب اولین نزاع جمعی كه چه عرض كنم همه علیه یه نفر خانوادگی به خیر و خوشی پایان یافت .

و فرشته ، آرام و نازنین مشغول باز كردن بسته ها شدند .

هدایای بچه ها بلا استثنا ً از جنس طلا بود ۱۳۸ سكه پنج پهلوی ۲۱۵ سكه یك پهلوی و ۵ سرویس جواهر........

فرشته وقتی كار باز كردن هدایا و شمارش اونها تموم شد .....گفت : به قول اصفهانیها بدم نیست ....... راستش خیلی هم خوبست ....... آدم هوس میكنه شوهر كنه .........

باز همه زدند زیر خنده .

نازنین یه مرتبه مثل طرقه از جاش پرید .......... جوری كه همه تعجب كردند ....... از اتاق خارج شد و بعد از چند لحظه در حالیكه یه بسته كوچیك كادویی دستش بود وارد اتاق شد ........

بچه ها بلا استثنا شوكه شده بودند ......

نازنین بسته رو جلویفرشته گذاشت وگفت : اینم باز كن آبجی جون .........

فرشته بسته رو گرفت و یه كم نیگا كرد......

آرام پرسید : این مال كیه ؟

نازنین رو كرد به من و گفت : اون خانم كه اومد با منو تو دست داد و سلام علیك كرد ....... كه بعدش هم رفتیم با هم رقصیدیم ......

یه لحظه سرم گیج افتاد ....... .سحر .........

فرشته متوجه وضع من شد برای اینكه نازنین متوجه نشه دست نازنین رو گرفت و به سمت خودش كشید . و یواش یواش شروع كرد به باز كردن بسته و در همین حال زیر چشمی مراقب حال من بود .......

نمیدونم چرا هر موقع یاد سحر میافتادم پشتم تیر میكشید ...... به عمرم از كسی اینجور وحشت نكرده بودم ........

خودم رو لعنت میكردم كه چرا اونروز باهاش كل كل كرده بودم.......

بسته باز شد و یك سرویس برلیان بسیار زیبا از داخلش نمایان شد .

همه خیره شده بودیم به اون . خیلی زیبا بود ..... خیلی ........

وخیلی گران ......... بی اغراق بالای پنجاه هزارتومان میارزید .......

یعنی یك برابر و نیم پول ماشین ...................

سرم دوباره به چرخش افتاد ................

از جام بلند شدم و به هوای دستشویی از اتاق بیرون رفتم .

بعد از چند لحظه فرشته پیش من اومد و گفت : احمد چت شد ه ؟ .....

تو كه اینجوری نبودی ........ اصلا از تو بعید .......

گفتم : فرشته ازش میترسم .......... بد گیریه ..... تو خوب نشناختی ..... میترسم زندگیم رو بهم بزنه ......... میترسم .......

دستش رو گرفت جلو دهنم و گفت : خیلی خب حالا تمومش كن ....... خودت رو كنترل كن ، بعدا در موردش با هم حرف میزنیم ......... نازنین اینجوری تو رو ببینه سكته میكنه ......... برو یه آب به دست و صورتت بزن آماده شو دسته جمعی میخوایم بریم در بند ...... اونجا حالت جا میا .....

بعد خودش رفت یه چیزی از تو ماشینش بیاره ......

من دست و صورتم رو شستم و به اتاق برگشتم ........ دیدم نازنین با كمك لیلا داره اون سرویس رو امتحان میكنه.........خیلی زیبا بود به خصوص تو گردن و دست نازنین ...... اما حیف .........

به نازنین گفتم : فرشته میگه میخوایم بریم در بند ......

نازنین گفت : اره ........

گفتم : پس عزیزم بلند شو آماده شو .......... خودم هم رفتم به داریوش و بچه ها یه سری زدم و بعد از تشكر گفتم كه همه می ریم در بند........

بچه ها هورا كشیدن و بقیه كار ها رو با سرعت به پایان رسوندن و همگی ساعت شش ونیم بود كه به طرف در بند حركت كردیم ........


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

فرشته دوستی خوب برای نازنین

صبح ، بعد از رسوندن نازنین به مدرسه . میخواستم برم پیش هوشنگ آرایشگرم باید كمی به وضع موهام میرسیدم و برای پنجشنبه هم باهاش هماهنگ می كردم،

آرایشگاهش توی میدون ونك بود .

خیلی زود بود . واسه همین اول سری زدم به كله پزی ، نرسیده به چهار راه پارك وی و خودم ساختم .

وقتی از كله پزی خارج شدم ، با مدرسه تماس گرفتم .

آقای حیدری دبیر ورزشمون گوشی رو بر داشت .

سلام كردم . جواب بلند بالایی داد و گفت : به.... به شاه دوماد ................. بی معرفت ......یواشكی و..........بی سر وصدا....... باشه....باشه .......

حسابی داغ كرده بودم تو دلم داریوش رو چپ و راست میكردم ، گفتم : آقای حیدری در خدمت شما هستیم انشالله.......

گفت : شوخی كردم پسرم....خوشبخت باشی.......خیلی خوشحال شدم ، شنیدم ........

تشكر كردم و گفتم : ببخشین آقای ضرغامی دم دست هست ؟

گفت : اگه نباشه هم میارمش دم دست ....چند لحظه گوشی رو نگهدار .........

بعد از مدت كوتاهی ‌،‌ آقای ضرغامی هن وهن كنان از پشت تلفن گفت : بفرمایید جناب بازرس .....

گفتم : بازرس كیه ، منم آقای ضرغامی ......

عصبانی گفت : ای حیدری ذلیل مرده ، قلبم اومد تو دهنم ..........

گفتم : چیه؟

گفت : این حیدری ...... بمن گفت بازرس منطقه پشت خطه........دوییدم.......

یك بلایی سرش بیارم كه مرغا كه هیچی.....مرغانه هام به حالش گریه كنن.....

بعد ادامه داد : خوب .......... خوبی پسر؟......

گفتم : ممنون......

گفت : بگو ....چیكار داری؟.....

گفتم : آقا تو تموم مدرسه جار زدین ؟

گفت : دور از جون شما من غلط كرده باشم.....كار اون پسر خاله خوش چونه خودتون..........معرف حضورتون كه هستن ؟.......

گفتم: ب.......ل......ه.

گفت : خب كارت رو بگو كه حسابی سرم شلوغه ......

گفتم : میخواستم به اطلاعتون برسونم. تعداد كاستهای خانم هایده جان دوبرابر شد........

خوشحال گفت : جان من .......احمد جان تو چقدر ماهی ........

گفتم : قابل شما رو نداره.......

گفت : خب حالا چیكار باید بكنم ........

گفتم : هیچی این پسر خاله دهن لق ما هم تا پنجشنبه نمیاد .....

ناگهان لحنش عوض شد و گفت :.....احمد آقا جان ببخشید معامله بی معامله....منم یه سنگ میزارم رو دلم و از خیر نوارای خانم هایده جان كه الهی فداش بشم من..... میگذرم.......

گفتم : واسه چی؟..............

گفت : من مخلص خودتو هفت جد وآبادتم هستم...........اما داریوش خان دهن لق ، دودمان منو به باد میده........آقا فرداس كه تو مدرسه چو بندازه ...... كه آقای ضرغامی نوار خانم هایده جان گرفت و .....خلاصه دیگه........

گفتم : آقای ضرغامی ....این حرفا چیه؟ ..........من چیزی بهش نمی گم....... مطمئن باش .......

گفت : احمد آقا جان ..... خر ما از كره گی دم نداشت .......

گفتم :......آقای ضرغامی ........

گفت: احمد آقا جان اصرار نكن ............

با لحجه رشتی گفتم : آقای ضرغامی جان تی بلا می سر , گوشت بدم من....... و ادامه دادم ، من یه كارت افتخاری دارم برای كاباره میامی...........

گفت : خب مبارك باشه........من چیكار كنم .......

گفتم : سلامت باشین ....... آخه نمیدونین آقای ضرغامی جان ......خانم هایده جون هر شب اونجا برنامه زنده داره ......

اینو كه شنید ..... .نیشش تا بنا گوشش باز شد و گفت : راست میگی احمد آقا جان .......

گفتم : دروغم چیه؟ .........

گفت : یعنی ........

گفتم : ب....ل.....ه ........خود خودش , از نزدیك میشه دیدش حتی شاید بشه یه چند دقیقه ای دعوتش كرد سر میز......

آه بلندی كشید و توی رویا فرو رفت.......

گفتم : آقای ضرغامی پشت خطی .......دوباره آهی كشید وگفت : آره احمد آقا جان...... بگو گوش میكنم ........

گفتم : آقا وقتتون رو نگیرم ،آخه گفتین خیلی كار دارین.....

گفت : گور پدر كار....اصلا از قدیم گفتن كار مال تراكتوره ...... داشتی میگفتی........ در همین زمان گفت : زهر مار.......

مگه نمی بینی دارم در مورد یه موضوع بسیار مهم با تلفن حرف میزنم ...... برو پشت در واسا تا بیام .

فهمیدم با یكی از بچه هاس .....

گفتم : چیزی شده .......

گفت نه این رسولی كلاس سوم بود.......میبینه دوتا مهندس دارن با هم حرف میزنن ، اومده میگه بیلم كو....... شیطونه میگه ....... استغفرالله ....... تو بگو عزیز جان .......

گفتم : میخواستم بگم اگه افتخار بدین در خدمت شما هم باشیم .........

مثل بچه ها ذوق زده شد و گفت : احمد آقا جان ...... به سرت قسم ........ من همیشه گفتم و بازم میگم ، اگه توی ای بیست وچند سال خدمتم ....... چه اون موقع كه رشت بودم و چه از زمانی كه اومدم این تهرون خراب شده ......... یه دونه

دانش آموز با معرفت داشتم ، خودت بودی و بس .......

گفتم : شما لطف دارین ......... پس انشالله برنامه اش رو می چینم .......... این داریوش ........... گفت : فقط محض گل روی احمد آقا جان خودم .......... و الا, اگه به خود نكبت دهن لقش بود . صد سال سیاه ..........

گفتم : دستت درد نكنه آقای ضرغامی .......

گفت : خواهش میكنم ........... فقط نوارها یادت نره .........

گفتم : اونم به چشم ........ و خداحافظی كردم .

به طرف آرایشگاه حركت كردم ............ ساعت هشت و ده دقیقه بود كه به اونجا رسیدم . شاگرد هوشنگ تازه داشت كركره رو میداد بالا.

هوشنگ تا چشمش به من افتاد به طرفم اومد و با من رو بوسی كرد . با خودم گفتم ......... ای داریوش ........... فكر كردم هوشنگ رو هم با خبر كرده . اما خیلی زود فهمیدم نه ........ در جریان نیست .

یه یك ربعی طول كشید تا هوشنگ آماده شد. یه دستی به موهای سرم و صورتم كشید و مرتبشون كرد و بعد موهام و شست و با سشوار فرم داد .

همینجور كه كار میكرد ماجرا رو آروم آروم براش تعریف كردم و بهش گفتم كه برای پنجشنبه بعد از ظهر یه وقتی برام بذاره .

خیلی خوشحال شده و تبریك گفت ، یه وقت واسه دو بعد از ظهر پنجشنبه برام گذاشت .

موقع خارج شدن هم هر كاری كه كردم پول نگرفت .........خواستم به شاگردش هم انعام بدم نذاشت ........ به شوخی گفت : پنجشنبه دوبله میگیریم .......... دیدم اصرار بی فایده است . تشكر كردم و از آرایشگاه خارج شدم .

ساعت از ده و نیم هم گذشته بود با خودم گفتم ، فرشته دیگه باید از خواب بیدار شده باشه به مغازه هوشنگ برگشتم و اجازه گرفتم یه زنگ بزنم ......

بعد تلفن فرشته رو گرفتم . هفت هشتا زنگ خورد تا گوشی رو برداشت ....... هنوز خواب آلود بود گفتم : سلام .

گفت : زهر مار و سلام ........ مگه گیرت نیارم ........

گفتم : فرشته .........

گفت : همون كه گفتم . زهر مار......... بد نقشه ای برات كشیدیم ......

خندیدم و گفتم كشیدین .......

گفت : اره ........كشیدیم.......منو آرام ..........

گفتم : آخه چرا ؟ ..........

جواب داد : میفهمی ............

پرسید : كجایی ......

گفتم : ونك هستم ..........

گفت : بیا خونه كارت دارم .......

گفتم : باید برم دنبال .................

نذاشت حرفم تموم بشه ، گفت : آهان ............. دنبال دختر شاه پریون .........نازنین خانم ...........

گفتم : آره ..... اشكالی داره .........

گفت : نه .......... چه اشكالی داره ...... هرچی نباشه همسرت دیگه ............. پوستت رو غلفتی میكنم . مگس بیباك ......... دم درآوردی واسه من .........

گفتم : سپیده ........گوش كن ........

قه قه خندید وگفت : نه تو گوش كن ........... شوخی كردم باهات ، بهت تبریك میگم ، نمیتونم بگم خیلی خوشحال شدم .......... اما خوشحالم ، برات آرزوی خوشبختی میكنم .............. ببین ما هنوز دوست هستیم ....... مثل قبل . نازنین هم به جمع مون اضافه شده ....... قبول ؟...........

گفتم : قبول ...............

ادامه داد ‌: ببین از شوخی گذشته، یه پیشنهاد كاری بهم شده میخوام باهات مشورت كنم ....... واسه همین امروز باید حتما ببینمت ........ ساعت چهار با آرام ............. تریا شاه عباس قرار دارم . منتظرت هستم .......... البته با عروس خانم

خوش شانست .......

گفتم : كلكی كه در كار نیست؟

گفت : نه به جون تو.........

گفتم : باشه ......... خداحافظی كردم و گوشی رو گذاشتم .

چند دقیقه ای معطل شدم تا نازنین از مدرسه اومد بیرون . سوار شد و پرسید : خب چیكاره ایم امروز ؟

گفتم : بازم عاشق و معشوق .............

خندید و گفت : نه جدی ؟

گفتم : امروز برنامه مون خیلی پر ، امیدوارم خسته نشی .........

لبخندی زد و دوباره ماچم كرد. گفت : عزیزم با تو هیچوقت خسته نمیشم . نفست كه بهم میخوره زنده میشم ...... جون میگیرم ...... سبك میشم و میخوام پرواز كنم ......

اونو بوسیدم و راه افتادم .

پرسید : كجا ؟

گفتم : بازارچه صفویه ؟

گفت : اونجا برای چی؟

جواب دادم : برای خرید .

عزیزم ....، مثل اینكه پنجشنبه عقد كنون مونه ها ....... یادت رفته ؟ ........

گفت : اما ما كه چیزی احتیاج نداریم .

گفتم : این یه روز ویژه برای ماست بنا بر این باید . یه چیز مناسب این روز بپوشیم .........

دیگه چیزی نگفت .............. حدود یك ربع طول كشید كه به بازار چه رسیدیم. بعد از خوردن دوتا پیتزای چاق و چله خرید های لازم رو انجام دادیم و نزدیك ساعت سه و نیم بود كه به طرف سینما شهر فرنگ توی خیابون عباس آباد حركت كردیم . رستوران و تریای شاه عباس درست روبروی در سینما در سمت جنوبی خیابون عباس آباد قرار داشت . خیابون شلوغ بود اما ، ما درست سر ساعت چهار رسیدیم .

وقتی وارد شدیم. سعید رو دیدم كه یه گوشه نشسته و تو فكر .....مدتی بود باهم حرف نمی زدیم....به همین دلیل به طرف دیگه سالن رفته و پشت یه میز نشستیم . دلدار صاحب تریا تا متوجه ورود ما شد. فوری سر میز ما اومد و یه چاق سلامتی گرم كرد و دستور داد دوتا قهوه برامون بیارن .

پرسیدم : فرشته اینا نیومدن .

گفت : نه خدمت رسیدم هم برای عرض تبریك و هم بگم . سپیده خانم زنگ زد گفت : با چهل دقیقه تاخیر میرسند ........ ولی گفتند حتما میان منتظرشون بمونید

تشكر كردم و دلدار به دفترش برگشت .....

در این زمان نازنین كه تازه سعید رو دیده بود. بازوی منو فشار داد و گفت : احمد اون هنرپیشه هرو نیگا كن و به سعید اشاره كرد..

نمیدونست ما با هم رفیقیم. اون اصلا دوستان منو نمیشناخت . میدونست دوستان زیادی دارم . اما .....

گفت : احمد ناراحت نمیشی برم یه امضا ازش بگیرم ......

خودم زدم به اون راه و گفتم از كی ؟.......

گفت : از آقا سعید.....

گفتم : آدم قحط تو میخوای از اون امضا بگیری ........

گفت : نگو تورو خدا همه بچه های مدرسمون واسش میمیرن .......

گفتم : واسه كی . این ........

گفت : اره .........

پرسیدم : تو چی ؟

گفت : من فقط واسه تو میمیرم .......

گفتم : حالا كه اینطور برو بگیر........

نازنین بلند شد و بطرف میز سعید رفت . سلام كرد و میخواست حرف بزنه كه من با صدای بلند گفتم : ا.....و ....... احترام بذار........

ملكهف سرور ته........

نازنین خشكش زد .........مونده بود چی بگه ........

سعید سرش و برگردوند یه نگاهی به من كرد و خیلی جدی گفت : با كی بودی؟............

گفتم : مگه غیر از ما اینجا كس دیگه ای هم هست .......

از جاش بلند شد و به طرف من اومد ....... در همین حال گفت : چی گفتی ؟

نازنین رنگش پریده بود ........... نمیدونست چه اتفاقی افتاده ......

من با صدای بلند دوباره گفتم : كری ؟ گفتم ملكه سرورته ................ می فهی یعنی چی ؟...... احترام بذار......

در این زمان سعید به میز ما رسید . دست انداخت خیلی جدی یقه ام رو گرفت و گفت : ایشون تاج سرمان . اما بنده ولینعمت حضرتعالی هستم ..... بعد پرسید : كی تا حالا ...........

گفتم : چهار , پنج روزه.........

گفت : آشتی ؟

گفتم : جهنم ....آشتی .......

منو بغل كرد و گفت : لا مسب چیكار كردی؟ گفتم یه فرشته رو به همسری گرفتم .......الانم پشت سر ت واساده و از ترس قالب تهی كرده..........

فوری برگشت و گفت : ببخشین خانم .......

گفتم : نازنین دختر دایی و همسرم ......

دستش رو دراز كرد و با نازنین دست داد و گفت : ببخشین نازنین خانم مقصر این .........

نذاشتم ادامه بده . گفتم: بگذریم ، بطرف نازنین رفتم و كمكش كردم بشینه . هنوز گیج بود.

به سعید گفتم بشین....

گفت : نه باید برم ، قرار دارم . اما باید ببینمتون .

گفتم : پنجشنبه خونه ما .........منتظرت هستم ......یه جشن كوچولو داریم ......

گفت : باشه ...... پس تا پنجشنبه ......

رفت و وسایلش رو جمع كرد و دستی تكون داد و به طرف صندوق رفت ......

بعد داد زد و گفت : من حساب میكنم .

گفتم : پولاتو خرج نكن.......تو میدونی ما چیزی نخوردیم حساب میكنی.....هردو خندیدیم.......

گفت : از شوخی گذشته امروز مهمون من هستین.

جواب دادم : كه ول خرجی نكن ............. به این سادگی و ارزونی نمیتونی سر وته قضیه رو هم بیاری ....... .باید درست حسابی بندازمت تو خرج ..........

دستی تكون داد و در حالیكه از در خارج میشد . گفت : من پس زبون تو بر نمیام.......خداحافظ..........

به این ترتیب من و سعید بعد از سه ماه با هم آشتی كردیم .

نازنین دیگه كم كم داشت حالش بهتر میشد و از شوك شوخی ما بیرون می اومد . رو به من كرد و گفت : شما دوتا باهم دوستین ....

گفتم : ساعت خواب عزیز دلم.........

گفت : یعنی سعید آقا تو جشن ما هست .......

گفتم : سعید , فرشته ,آرام ......... .و خیلی های دیگه ...........

الان هم فرشته و آرام دارن میان اینجا ، با هم قرار داریم.......مثه آدمای منگ گفت: جدی میگی؟........یعنی من خواب نیستم؟.............

سرم رو بردم جلو و لپش رو یه گاز كوچولوی با مزه گرفتم......یه جیغ یواش كشید......گفتم : حالت جا اومد..........آره جدی میگم .....

گفت : اما من ....... لباسام ........

گفتم : خیلی هم خوبه........

گفت : ولی .......

گفتم : تو زیبا ترین ، فرشته دنیا هستی و البته مالك شش دانگ قلب من ....... من تورو همین جور دوست دارم ..........

همین موقع داریوش از در تریا اومد تو ........ .ورودش یعنی سر و صدا ....... با همه سلام علیك كرد حتی با كارگرای آشپزخونه ...... .بعد اومد نشست و گفت : باد و طوفان هر جفتشون دارن میان .........

دارن ماشین و پارك میكنن .........

منظورش آرام و سپیده بودن ......... و ادامه داد : راستی سعید و دم در دیدم .......

گفت شب جمعه میبینمتون ......آشتی كردین ..............

گفتم : چیه؟ ............ فضولی؟ ..........

رو به نازنین كردم و گفتم : فردا خبرش دست همه دنیاست ........... به نقل از داریوش پرس .........

در همین زمان فرشته و آرام از در وارد شدن.......از همون دم در عین بچه گربه ای كه لای در گیر كرده باشه شروع كردن ریز ریز جیغ و ویغ كردن و خوشحالی ....... از پشت میز بلند شدم . دیدم اصلا تحویل نگرفتن و یه راست رفتن سراغ نازنین و شروع كردن به ماچ كردن اون ..........چه عروس خانم خوشگلی ......... چه نازه ........... و از این حرفا ........

ماهم یك كناری واسادیم و.......... بر و بر نیگاشون كردم .......

بعد از مدتی كه خوش وبش هاشون با نازنین تموم شد ......... فرشته ، رو به من كرد و گفت : پوستت كنده اس ....... غلفتی ..........

گفتم : دیگه چرا ؟

گفت : بعد از اینكه كندم بهت میگم چرا ؟

آرام هم گفت : منم پوستت رو پر پوشال میكنم ......... و ادامه داد ما مثلا خیر سرمون از شیش , هفت سالگی با هم دوستیم .......... زورت اومد یه زنگ بزنی به من بگی چه خبره ........... من ........... باید از دهن این ........... بزغاله .....كجاست؟....... كدوم گوری رفته قایم شده ؟ ........

داریوش از زیر یكی از میز ها سرش رو آورد بیرون و گفت : در خدمت گذاری حاضرم .......

آرام ادامه داد : از زبون این بزغاله اخوش باید بشنوم داداشم زن گرفته ......... همین موقع با كیفش یه دونه محكم زد پشتم و گفت : این پیش پرداختش ........

فرشته رو به نازنین كرد و گفت : نازنین جون ما دوتا ، خواهر شوهرات هستیم ........... اما طرف توییم ......... سه تایی باهم پوستش رو میكنیم ..........

نازنین به حرف اومد و گفت : نه تورو خدا گناه داره.......... من نمیتونم ناراحتیش رو ببینم .......... اونقدر این حرف و جدی و از ته دل گفت كه آرام و فرشته باز دور و برش گرفتن وشروع كردن ماچ كردن و قربون صدقش رفتن .........خیلی زود متوجه صداقت و سادگی اون شدن و به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتن .........

بالاخره قربون صدقه رفتن های تموم شدو نوبت سین جیم كردن من رسید. ناچار شدم سیر تا پیاز ماجرا رو براشون شرح بدم ......

بعد فرشته راجع به كار جدیدی كه بهش پیشنهاد شده بود گفت و قرار شد ، قراردادش رو قبل از امضا ، بیاره من بخونم........بعد یه لیست از كسانی كه باید اونا دعوت میكردن تهیه كردیم و آرام گفت : منم چندتا مهمون میخوام دعوت كنم ...... از دوستام .........

گفتم : باشه........

بالاخره مراسم آشنایی نازنین با اونا به خیر وخوشی تموم شد ............ قرار رو برای پنجشنبه گذاشتیم و همگی ساعت شیش از تریا خارج شدیم ..............


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

اولین قرار

از خونه خارج شدم و پس از خرید چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجریش حركت كردم .
جمعه شب بود و سر پل خیلی شلوغ . اصلا" جای سوزن انداختن هم نبود . مونده بودم نازنین رو توی اون شلوغی چه جوری پیدا كنم . كه دیدم یكی به شیشه ماشین میزنه. نگاه كردم دیدم نازنینه . گلها رو از روی صندلی برداشتم كه اون بنشینه . وقتی در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خیابون پهلوی ، به این امید كه از اون شلوغی نجات پیدا كنیم . اما پهلوی هم شلوغ بود . با استفاده از یك كوچه فرعی كه بخوبی میشناختمش خودم رو به زعفرانیه رسوندم به طرف پارك وی رفتم . سر سه راه تله كابین دور زدم و یعد از قطع مجدد پهلوی وارد اتوبان شاهنشاهی شدم و با هر زحمتی بود خودم رو به خیابون فرشته رسوندم . نزدیك تریایی كه صاحبش از دوستام بود ماشین رو پارك كردم و وارد اون شدیم .با سفارش ویژه دوستم یه جای دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتیم .دستان نازنین رو گرفتم و اونا رو بوسیدم . اشك توی چشمام حلقه زده بود و اینبار اون بود كه اشگهای مرا با سرانگشتهای خودش عاشقانه پاك میكرد . از روبروی من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توی بغلم گذاشت . موهای مشكی بلند و صاف كه خیلی ساده اونارو روی دوشش ریخته بود . صورتی كشیده با ابروهای بهم پیوسته ،
نه سبزه بود نه سرخ و سفید بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سیاه بود .
عین موهاش . قد بلد بود ، تقریبا" هم قد بودیم البته او چند سانتی از من كوتاه تر بود . بغلش كردم . گفت احمد من میترسم . در حالیكه توی بغلم میفشردمش ، پرسیدم ، از چی ؟
از اینكه . نكنه خوابم و دارم خواب میبینم . نكنه به خودم بیام و ببینم همه اش خواب وخیاله و تو مال من نیستی .
سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم : چشمات رو ببند ، و بعد اونو بوسیدم . یك بوسه گرم و طولانی . اونهم من رو میبوسید . بعد از چند دقیقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن . چشماش رو باز كرد . گفتم خب : خوابی ؟
گفت : نه .
دستاش رو توی دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسیدم و گفتم : مطمئن باش خواب نیستی و خواب نمی بینی. اینبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسید .
تریا پاتوق عشاق بود . به همین دلیل دور هرمیز یه دیواره یك متر ونیمی بود كه وقتی می نشستی كسی نمی تونست داخل رو ببینه ، از طرفی گارسون ها هم میدونستند تا صداشون نزدن نباید مزاحم بشن . به همین دلیل بعد از مدتی از نازنین پرسیدم چی میخوری تا سفارش بدم . از من پرسید تو دیشب تا حالا چیزی خوردی ، با خنده گفتم : آره غصه . و بعد پرسیدم تو چی گفت : منم مثل تو ..........پس سفارش اولین شام مشتركمون رو دادم . جوجه كباب ، كه غذای مورد علاقه نازنین بود . اینو بار ها از زبان دایی
شنیده بودم. آخه نازنین عزیز دردونه دایی بود .
دایی سه تا دختر و یه پسر داشت . اما نازنین گل سر سبد اونا بود دلیلش هم این بود كه همه بجه های دیگه دایی بغیر از نازنین به زن دایی شبیه بودن و فقط این نازنین بود كه به خانواده ما كشیده بود یادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زیادی به هم داشتیم . منهای گیسوان بلند نازنین مشخصاتمون تقریبا " یكی بود .تا ساعت یازده شب همونجا نشستیم و نجوا كردیم .
نازی اون شب تولد یكی از دوستاش بود و دایی اینا فكر میكردن اون به جشن تولد رفته واسه همین من حدود یازده ونیم اونو نزدیك خونشون پیاده كردم و آنقدر ایستادم تا وارد خونه شد .
اون قبل از اینكه پیاده بشه به من گفت : كی میای پیشم .
آدرس دبیرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش می رسونم .
فكر میكردم حالا كه چند ساعتی باهم بودیم شاید دلم كمی آرومتر شده . اما وقتی داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنیای دوباره به دلم برگشت .
خدایا چیكار باید بكنم . تحمل حتی یه لحظه بدون اون برام غیر ممكنه .


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

اسیر شدیم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داستانی صد درصد واقعی از یك عشق بزرگ و هیجان انگیز است .
حسی عجیب درلحظه به لحظه آن اشگ را در چشمانتان حلقه خواهد بست.

ماجرا از یك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد . بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزی , كار تزیین خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن من كه حسابی خسته و كثیف شده بودم به امیر پسر داییم كه تولدش بود و این همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشیده بودم . گفتم : من میرم خونه . یه دوش میگیرم . لباسام رو عوض میكنم و بر میگردم .

ا میر با ا صرار میگفت : تو خسته ای . خب همین جا دوش بگیر لباس هم تا دلت بخواد میدونی كه هست .
من بهانه آوردم و بالاخره قا نعش كردم كه باید برم و برگردم .
راستش اصل داستان مسئله كادویی بود كه باید براش میگرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از یه دوش آبگرم كه بهترین دوای خستگی من تو اون لحظه بود ، لباس پوشیدم و آماده حركت شدم
چون قبلا" تصمیم خودم را در مورد كادو گرفته بودم ، سر راه یه سرویس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسیون بعد از اصلاح بود و خودم یه ست مثل همون رو قبلا" خریده بودم . گرفتم و به سمت خونه دایی راه افتادم. هوا خیلی سرد بود و خیابونها حسابی یخ زده بود ، جوری كه . من كه بین بچه ها تو رانندگی به بی كله معروف بودم جرات نكردم خیلی شلتاق بزنم .
راستش با اینكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود كه خودم ماشین داشتم ، یعنی از پونزده سالگی و رانندگی میكردم ، البته بدون گواهینامه .
بهر صورت كمی دیر رسیدم و تعدادی از مهمونها اومده بودند مسئول موزیك من بودم و دیر كرده بودم
نمیدونم چه مرگم شده بود در حالیكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرمای شدیدی میكردم. از در كه وارد شدم همه یه جیغ بلند و ممتد كشیدن و به این وسیله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجایی كه من خیلی شیطون و در عین حال فعال بودم همه یه جورایی منو تحویل میگرفتن .
من مركز موزیك های دست اول بودم و هرچی موزیك تاپ میخواست تو بازار بیاد .حداقل یه هفته قبلش تو بساط من میتونستی پیداش كنی . البته به همه این خواص خوش سرو زبونی منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشویق بچه ها پشت دستگاه استریو رفتم در همین حال به امیر كه من رو تا پشت دستگاه همراهی میكرد گفتم : من زبونم داره از حلقم در میاد. یه نوشیدنی خنك میخوام
سعید چشم بلند بالایی گفت و بعد از چند لحظه یه لیوان شربت آبلیمو كه قطعات یخ توش ملق میزدن . داد دستم . منم لا جرعه سر كشیدم . بی خبر از اینكه توی لیوان ودكا هم ریختن .
همه میدونستن من تو زندگیم اهل دو چیز نیستم یكی سیگار و دومی مشروب . اما برای اینكه سر بسر من بزارن با این پلتیك و با استفاده از تشنگی شدید من ، اون شب یه لیوان ودكا به خورد ما دادن .
بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابی گرم شده بود .
یه سری موسیقی تاپ از سری نان استاپ ها كه تازه به دستم رسیده بود بچه ها را حسابی كوك كرده بود
در همین زمان داشتم فكر میكردم برای اینكه بچه ها یه كم خستگیشون در بره یه موزیك آروم بزارم كه یكی از دوستام به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جدید آوردم كه البته شما باید شنیده باشین یكیش مال ستار و دومی رو ابی خونده ، اگه میشه این دوتارو بزارین.
راستش جا خوردم آهنگ جدید از ستار و ابی ؟!!!!!!! پس چرا بدست من نرسیده بود ؟!!!!!!!! بدون اینكه خودمو لو بدم گفتم : آره آره دارم بزار ببینم . كه گفت : فرقی نمیكنه اینم مال شماست. من نگاهی كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم دیدم هركس یه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصیدن. هر چی چشم انداختم دیدم كسی نیست كه من با هاش برقصم . نا امید داشتم پشت دستگاه بر می گشتم كه دیدم دختر داییم نازیین یه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پایین و داره گلهای قالی رو نگاه میكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار می ......
سرش رو بلند كرد ولبخند تلخی زد ، درست همین موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار می خوند
آه ای رفیق
آه ای رفیق
نان گرم سفره ام را
باتو قسمت كردم ای دوست
هرچه بود از من گرفتی
غیر آه سردم ای دوست
آه ای رفیق
آه ای رفیق
من و نازی همدیگرو محكم بغل كرده بودیم و میرقصیدم ، اصلا متوجه دور ورمون نبودیم. البته بعدا فهمیدیم كسی هم متوجه ما نبوده . من گیج و مبهوت از حالتی كه بهم دست داده بود به نازی گفتم : من یه جوری شدم . اونم در حالیكه اشك تو چشماش جمع شده بود ، مستقیم تو چشمام نگاه كرد و گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم . اما دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم . در همین زمان
آهنگ دوم نوار كه ابی خونده بود شروع شد
نازی ناز كن كه نازت یه سرو نازه
نازی ناز كن كه دلم پر از نیازه
شب آتیش بازی چشمای تو یادم نمی ره
هر غم پنهون تو یه دنیا رازه...
منو با تنهاییام تنها نذار دلم گرفته
بله اسیر شدیم و رفت ..........
اسیر دو تا چشم سیاه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو میزد .
ما اصلا" متوجه نبودیم دور و ورمون چی میگذره . بچه ها خودشون موزیك میگذاشتن و میرقصیدند. جیغ و داد میكرد ند اما دیگه نه من و نه نازنین اصلا" اونجا نبودیم ، كجا بودیم ؟ اینو فقط كسایی میفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا تو كهكشون ، نمیدونم ، توصیفش خیلی مشكله .........
بچه ها به خیال اینكه ودكا هه دخلم رو آورده باهام كاری نداشتن . اینقدر شلوغ بود حتی متوجه نشدن كه منو نازنین چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظیم ترین نیروها هم نمیتونن اونارو از هم جدا كنن .
دستاش تو دستم بود ، داغ داغ.......... اما این داغی فقط بخش كوچیكی از حرارت سوزان عشقی بود كه تو رگ وریشه های وجودمون خونه كرده بود
واقعا" عجب چیزی این عشق ........
یه نگاه و این همه حرارت . این همه شور ، این همه عشق ....
داشتم میسوختم...كه نازنین به دادم رسید و گفت : میخوای بریم توی حیاط . حس كردم هم برای فرار از این شلوغی كه تا ساعتی پیش كشته و مردش بودم ، اما حالا میخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتی كه از درونم بیرون میزد . این بهترین راهه . بلند شدم و با هم به حیاط رفتیم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چین حیاط رو پوشونده بود با اینكه بنظر میرسید هوا خیلی سرد اما نه من و نه نازی احساس سرما نمی كردیم.. روی تاپ فلزی كنار حیاط كه زیر یه آلاچیق قشنگ كه دایی خودش درست كرده بود نشستیم و همدیگر رو بغل كردیم . در حالیكه سر نارنین رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكی كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست . سرش رو
میون دوتا دستام گرفتم و در حالیكه با انگشت هام اشگهاش و پاك میكردم گفتم : گریه میكنی ؟
بغضش تركید و گفت: میدونی چند وفته تو رو دوست دارم ؟ میدونی چه مدت میخوام اینجوری منو بغل كنی ؟ میدونی چقدر سعی كردم كه تو متوجه بشی ، كه یكی توی این دنیا هست كه عاشق تو ؟ و میخواد در آغوش تو زندگی كنه و
بمیره ؟ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار میزارم وبهت میگم كه دوستت دارم اما هر بار .....................
برای دومین بار در طول اون شب انگشتم رو روی لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهای بیرون ریخته شده از چشمای بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسیدم و ساعتها بیرون توی حیاط خانه بدون اینكه احساس سرما بكنیم با هم گفتیم و گفتیم و گفتیم . تا بالاخره ازسرو صدای مهمونا متوجه شدیم مهمونی تموم شده. به همین دلیل به محل مهمونی برگشتیم هیچكس متوجه غیبت طولانی ما دوتا نشد .
هیچكس اونشب نفهمید كه چه بر دل من و نازنین گذشت .
هیچكس حرارت عشقی كه سالها ما رو در خودش سوزند و می سوزونه حس نكرد .
اونشب فقط من ، نازنین و خدا میدونستیم چه برما گذشت .
و اونشب فقط خدا میدونست در آینده چه بر ما خواهد گذشت .


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

نامه عجیب پسر به پدر

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یك پاكت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار كنم، چون می خواستم جلوی یك رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با ملیسا پیدا كردم، او واقعاً معركه است، اما می دونستم كه تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالكوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینكه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.ملیسا به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یك تریلی توی جنگل داره و كُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یك رؤیای مشترك داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ملیسا چشمان من رو به روی حقیقت باز كرد كه ماریجوانا واقعاً به كسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می كاریم، و برای تجارت با كمك آدمای دیگه ای كه توی مزرعه هستن، برای تمام كوكائینها و اكستازیهایی كه می خوایم. در ضمن، دعا می كنیم كه علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا كنه، و ملیسا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۲۳ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت كنم. یك روز، مطمئنم كه برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
دانیال

پاورقی : پدر، هیچ كدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه مهدی. فقط می خواستم بهت یادآوری كنم كه در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به اعلام نتایج دانشگاه كه روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون!!!!!!!!!

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :

" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

داستان عشق واقعی

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..

پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ..



پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

مرگ همکار

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.?

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
?تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()

یک داستان عشقی غم انگیز

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند


پنجشنبه 24 تیر 1389 توسط عرفان و آیدین | نظرات ()



شاد باشید و از زندگی لذت ببرید
erfan.feh2@yahoo.com

عشق

عرفان و آیدین

دانلود نفس با کیفیت عالی
هانیه توسلی
حسین اكبری
محسن افشانی
امین حیایی
سیاوش خیرابی
نیماشاهرخ شاهی
شاهرخ استخری
‍‍‍‍‍‍ژاوی هرناندز
بیوگرافی خاطره اسدی
عكس های جام جهانی2010
بیوگرافی امیر جعفری
بیوگرافی مسعود شجاعی
بیوگرافی بهاره افشاری
بیوگرافی بهاره افشاری
بیوگرافی حسن جوهر چی
بیوگرافی پژمان بازغی
بیوگرافی فاطمه گودرزی
دلیل دیر ازدواج کردن جوانان امروزی
فال روزانه
جوک های توپ و باحال
اس ام اس جوک
اس ام اس با معنی
اس ام اس برای کسی که دلتو شکسته
اس ام اس هایی از عشق
طالع بینی افراد از روی اول اسم آنان
شخصیت شناسی با چند سوال ساده
شکست عاطفی
شکست عشقی یا پل موفقیت؟شما چطور معنا میکنید؟
بهای عشق چیست جزعشق؟

شخصیت مورد علاقه خود درفرار از زندان؟









بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0